کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی

و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر این گونه نیست تنهائیت کوتاه باشد

و پس از تنهائیت نفرت از کسی نبابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید

اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نا دوست و برخی دوست دار

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتماد تو باشد

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد... درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاد به خود غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری، تا در لحظات سخت، و وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگاه دارد.

هم چنین برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند.

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بنشانی ، هرچند خرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

و در پایان امیدوارم اگر فردا خسته باشی یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانی تا از نو آغاز کنی

((ویکتور هوگو))

[یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۱] [۱:۳٦ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak