کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گاهی بت می سازیم از آدمی. کم کم خدایمان می شود. خدایی که خدایی کردن نمی داند.

تسلیمش که شدیم تکفیرمان می کند. آئینش عوض می شود.

یقه ی احساست را می گیرد و محکم می چسباند به دیوار. چپ و راست می زند توی گوش احساست. روحت را می گیرد زیر مهمیزش.

حس و حال و شادی و خنده را می گیرد از ما این خدای خود ساخته.

 به جایی می رسی که دست به خودکشی می زنی، نه اینکه تیغ بر رگت بزنی

نه

قید احساست را میزنی.

بعد سلانه می روی و بیخیال.

 بی (خیال) ی که به دست های این خدا خوش بود.

*****************************

مگر من چه دلخوشی دارم جز اینکه بیایم اینجا شعر بخوانم برای تو،

بعد کالسکه چی مرا ببرد که ببینم فروغم خاموش نیست،

بعد بروم پیش زهرا از گذشته تا آینده را مرور کنم، نگار بگوید برایم که امروز هم گذشت، بعد بروم پیش مهرسا چای بخورم و حس کنم که روزهای بهتری هم هست،

در پلاک مرمت را بزنم، کنار سعیده خستگی در کنم،

روشنای نجمه رستمی را ببینم. با لیلا شبیه خودم حرف بزنم، زندگی زیبای نغمه را ببینم. گاهگداری رایحه یاس بپیچد اینجا.

ترنم باران آبی آسمان نام شاعران را یادآوری کند. خاطرات مادر را بخوانم، عکس های آوین را ببینم.

همه ی دلخوشی من اینجاست.

حساس شده ام بچه ها.

بعضی حرف ها تو دل آدم می مونه، مثل تیکه آخر رانی هلو تو قوطی.

 به قول افسانه این را هم بگویم:

این روزها رفته بودم چند قدم مانده تا بهشت تنها نشسته بودم.

تنهایی خیلی بد است بچه ها.

حرف پایین نمی رود از گلوی آدم تنهایی.

 

 

پی نوشت 1:

به یک به یک عابران همین کوچه

به چشم احترام می نگرم

شاید کسی عاشق آنها باشد

که رشته های حسادتش

من این لحظه را نشانه برود

(مهدیه لطیفی)

 

پی نوشت 2:

 

اینقدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هر جا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه کافی ست ببینی

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

ای عشق چه در شرح تو جز عشق بگوییم

در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

 

پی نوشت 3:

 

حتی کاکتوس هم که می شوی دوست داشتنی هستی.

طاقت ندارم سکوتت را بشنوم.

تو شاه شطرنجی، شوخی که نیست. کسی نمی تواند تو را از صفحه ی بازی بیرون کند.

حرفی ندارم برای وصف این روزهای تو.

جایی خواندم که

 خداوند به حضرت موسی فرمود:

با زبانی که گناه نکرده ای مرا بخوان تا اجابتت کنم.

موسی عرض کرد:

پروردگار من، کدام زبان است که گناه نکرده؟

فرمود:

تو با زبان دیگران گناه نکرده ای، بگو برایت دعا کنند.

 

دعایت می کنم. تو با زبان من گناه نکرده ای.

 

[یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۸] [٦:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak