کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

حــّـوا را دیــدمــ ـ ـ . . .

کـولـی شـده بــود ! ! !

بــه هــر گــوشــه از ایـن دنـیــا سرکـــ می کشـیــد ،

پـــیِ آدمــ ـ ــ میــ گــشــ تـــ . . .

 *********************

 

 

حدود ده سال خاطرات روزانه ام را می نوشتم. از سال 76 تا 87. 

خوب دبیرستانی بودم و پر از شر و شور. بعد هم دانشگاه بود و شیطنت های خاصش.

گاهگداری هم می نشستم و ساعت ها سالنامه هایی که خاطراتم رو حمل می کردند ورق میزدم. می خندیدم. بغض می کردم.

می گشتم ببینم مثلا امروز در فلان سال  چه می کردم.

بعد کم کم از صرافتش افتادم. نمی دانم چرا؟

شاید چون بزرگ شدم. بزرگ که نه ادای آدم بزرگ ها را باید در بیارم. وگرنه من هنوز همانم که بودم.

هنوز یواشکی روی لبه جدول خیابان راه میرم و هنوز بچه کوچولوهای فامیل دوستم هستند.

گذشته از این چیزی ندارم این روزها برای نوشتن. هر روزم تکرار است و تکرار و تکرار.

همه ی هنرم آمدن به محل کاراست و این اواخر چشم دنیا رو کور کرده ام کلاس آیلتس هم می رم.

و منت گذاشته ام سر خدا و خلق خدا که روزه می گیرم. سحر تا مرز قتل بنده خدایی که مامور بیدار کردن من است پیش می روم. صورتم را نمی شورم مبادا خواب از سرم بپرد و می نشینم سر میز سحری مثل برج زهرمار.

تمام طول روز هم منتظرم یادم برود که روزه ام و مثلا یک لیوان آب سر بکشم. یعنی از بچگی همیشه منتظر بودم فراموش کنم که روزه ام و یک دل سیر چیزی بخورم و بعد مثل فیلم ها بزنم روی دستم و بگم ای وای من روزه بودم. بعد یکی بیاد و بگه عب نداره چون نمی دونستی روزه ات قبوله. بعد من خوشحال بشم.

تا درد معده شروع میشه هم غر میزنم که فردا روزه نمی گیرم. فردا که میشه دلم نمیاد این حال خوب رو از دست بدم.

این از اخلاقم.

امان از روزی که برنامه ریزی کنم برای کاری. محال است انجام شود. یعنی برنامه ریزی برای من برابر است با انجام نشدن. بیست هزار تا برنامه ماهانه و هفتگی و سالانه تنظیم کرده ام که هیچ کدام عملی نشد.

این اواخر تصمیم گرفتم عشایری عمل کنم. یعنی بدون برنامه برم تو کار و شخمش بزنم و بیام بیرون. تا به این نتیجه رسیدم ماه مبارک شروع شد و بی حالی است و ...

بله. یه همچین آدمی هستم من.

نوشتن داره روزگار این آدم؟

 

 

( این پست رو توی وبلاگ چند قدم مانده تا بهشت هم نوشته بودم. یعنی همون وبلاگی که وقتی اینجا تعطیل بود تنها توش نشسته بودم. اینجا هم گذاشتم که شما ببینین.)

 

پی نوشت:

 

گاهی چقدر حرف دلم را نمی‌زنم

سر می‌کشم به ذهن کسی/ که فقط منم

زل می‌زنم به رهگذرانی که رفته‌اند

به خواب کوچه‌ای که پ‍ُر است از نبودنم

رو به خودم نشسته‌ام و کفشهای من

هی جفت می‌شوند به سمت نرفتنم

بارانی‌ام به خانه می‌آید بدون من

هر روز/ تا بفهمم/ یخ می‌‍‌زند تنم

تا ذره ذره کوه شوم در مسیر باد

آن وقت برفهای جهان شال‌ْ گردنم

من سایه غروب که در فکر خودکشی

بر ریلهای یخ‌زده راه‌آهنم

این چندمین شب است که من دفن می‌شوم

رو به خودم/ به سمت منی که فقط منم

گاهی درست مثل خودم راه می‌روم

گاهی درست مثل خودم حرف می‌زنم

 

 (پیمان سلیمانی)

[چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/۱۱] [٤:٤٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak