کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شبیه بادهای بیقرار می نویسمت

و در تمام فصل ها بهار می نویسمت

ببین چقدر ساده ام ستاره می کشم تو را

به لهجه ی محلی سه تار می نویسمت

به رنگ حرفهای آشنای توست قلب من

بیا، بخوان، بمان، بگو، ببار، می نویسمت

تو سالهاست بین شعرهای من قدم زنان

ولی نه!  خسته می شوی، سوار می نویسمت

کنار آن درخت کهنه ی حیاط مدرسه

هنوز کودکم و یادگار می نویسمت

و راستی ببخش دست من نبود خوب اگر

دو بار خط زدم ترا...هزار بار می نویسمت

نه اشتباه میکنم شما که بچه نیستی

که من چنین صریح و خنده دار می نویسمت

و قول می دهم کمی بزرگتر شوم و بعد

به سبک مردمان روزگار می نویسمت

 

( نغمه مستشار نظامی)

 

 پی نوشت 1:

 

 از درس انشا متنفر بودم همیشه. با اون موضوع های مسخره (تابستان خود را چگونه گذراندید؟) یا ( علم بهتر است یا ثروت؟).

همیشه بابا می گفت و من می نوشتم. هیچ وقت هم نمره ام از 16 بیشتر نمی شد.

یک روز بابا نبود. اتفاقا موضوع انشا هم (مادر ) بود. دفتر به دست رفتم سراغ مامان. مامان گفت نمی تونه انشا بگه . ولی برام کلی حرف زد از مادر بودن. گفت نوشتن از مادر سخت نیست. از خودش گفت و بزرگ شدن من. بعد گفت برو خودت بشین بنویس و آخرش هم این شعر رو بنویس:

 

دستم بگرفت و پا به پا برد    

  تا شیوه راه رفتن آموخت

 

اون روز مامان این شعر رو کامل خوند برام. من الان فقط همین بیت رو یادمه.

انشا رو خودم نوشتم بالاخره. رفتم و خواندم. نمره اون انشا 19 شد.

شاید از همون روز بود که با شعر آشنا شدم. شاید از همون روز بود که اول همه حرفهام با شعر شروع شد. شاید از همون روز همه حرفهام با شعر تموم شد. شاید از همان روز عاشق شدم. شاید از همون روز شاعر شدم.

همیشه همین جور درس میده به ما مامانم. ساده ولی عمیق.

اینا رو نوشتم که بگم فردا صبح زود مامان میره مشهد. از همین حالا خونه تاریک شده. همه چراغ ها رو هم روشن کردیم فایده نداره. خونه بدون مامان هدفمند نیست. یارانه هم نداره.

بچه ها برام  دعا کنید .نکنه  مادرم رو مثل هاچ زنبور عسل گم کنم؟!                                         

 

دلم گرفته از همین حالا. هوای گریه دارم.

 

 پی نوشت 2:

 ببخشید خیلی غمگین نوشتم، این عکس رو با هم ببینیم بخندیم.

سیر تحول مردان طی صد سال:

 

پی نوشت 3:

هفته گذشته نتایج کنکور اعلام شد. ما هم کنکوری داشتیم. نوه عموم.

دختره به خاطر استرس مونده بود خونه و برادر کوچیکش رو همراه پدرش فرستاده بود کافی نت برای کسب نتیجه. کافی نت تعطیل بوده و از آنجایی که بنده ژان والژان بچه های فامیل هستم تماس گرفتن با من که نتیجه رو براشون ببینم.

حالا این پسر کوچولو قراره کد رهگیری رو برام بخونه . بماند که من همه M ها رو N شنیدم و همه B ها رو D. می خواست بگه Y گفت همون V که دسته دارهخنثی

یادش بخیر اون روزها که باید منتظر روزنامه می شدیم و پهن می شدیم توی خیابون تا اسممون رو پیدا کنیم. بماند حالا که جان به لب می شدیم تا با یک روز تاخیر از تهران برسند روزنامه ها و چه خوش به حالش بود هر کی فامیل داشت تهران و زودتر نتیجه را می فهمید.

[دوشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٦] [۸:٢٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak