کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

خدایا فضا مه آلود است و راه نادیدنی.

اما مهم نیست ، همین کافی ست که تو راه را می بینی و من تو را.

 *****************************************

آمدم عاشقانه بنویسم. شب قدر شد و قلمم شرمنده. کم نخواهیم این شب ها از خدا.

 در مرور دلمان هر جور که هستیم، چادری یا بی چادر، شش تیغه یا با ریش، فوق فوق معنوی یا بچه فوکلی. غنی یا فقیر، با خانمان یا بی خانمان، بالاشهری یا پایین شهری، هر جور که هستیم ، دعا کنیم برای همه. برای پدر ها و مادرها، برای بیماران، برای بیکاران، برای جوانانی که در بند اعتیادند، و برای عاشق ها.

خدا همین جاست. کنار احساس ما. دست های اشتیاقمان را ببریم بالا و لمسش کنیم.

به خدا پناهنده شویم بدون گذرنامه و ویزا.

دعای همه ، رفته رفته توی راه مستجاب میشه.

 

در نوبتی دوباره دلت را مـرور کن

از غم به هر بهانه‌ی ممکن عبور کن

رحمی کن ای عزیز به آبادی خودت

فکری برای کشتن این بوف کور کن

ای خیس گریه‌های کدورت، کمی بخند

این ابرهای مملو تب را صبور کن

گیرم تمام راه تو مسدود شد، بگرد

یک آسمان تازه و یک جاده جور کن

با انجمادِ ظلمتِ شب بی شباهتی

با شعله در برودت ذهنم خطور کن

یاغی! هبوط فرصت تقسیم سیب نیست

در نوبتی دوباره دلت را مـرور کن

 فرهاد صفریان

 

پی نوشت :

سال گذشته همین شب ها شعری رو اینجا نوشتم که دوباره خواندنش خالی از لطف نیست:

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

دهنم رایحه ی روزه نمیداد که من

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"
لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"
ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا منجی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

بعد نوشت:

با پدر و برادرم نشسته ام پای مسابقات المپیک.

هر چند هیچ وقت نفهمیدم چه لذتی دارد کشتی و اینکه دو آدم اون جور به جان هم بیفتند ولی بغض کردم از خوشحالی،وقتی هم وطن ایرانی مدال طلا را برد و مدال طلای ایران برای کشتی شد سه تا. اسم این افتخار آفرین هم یادم رفت.

حالا وزنه برداری یه چیزی. بوکس که دیگه افتضاحه. همین، خواستم گفته باشم. میرم بقیه مسابقه رو ببینم.

 

 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٧] [۱٠:٢۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak