کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حرفی اگر بود

از تمام وقت های انگار از ازل

تا تمام حرف های نمی دانم کجای زمان 

بگذار باران قضاوت کند

من فقط سکوت می کشم

بی خوابی از ماه و ستاره

بی صحبتی از گرگ

همه ی سیب ها هم برای تو

فقط بگو یوسفی

تا کنعانت شوم


(عسل بانو)

 

 

   پی نوشت:

 

آدم کجا ز میوه ممنوعه چیده بود

ابلیس با خدا به تفاهم رسیده بود

اثباتش آنکه سجده نمی کرد با غرور

روزی که پشت همه ملائک خمیده بود

انسان به هر جهت به معلم نیاز داشت

قاتل کسی بود که کلاغ آفریده بود

یوسف نه از حیا به زلیخا نظر نداشت

بیچاره تا به حال زلیخا ندیده بود

زندان به داد یوسف بی پیرهن رسید

ورنه او نیز جامه عصمت دریده بود

 

(کیوان هاشم)

 

[شنبه ۱۳٩۱/٦/٤] [۸:۱٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak