کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

تا نبندی ز سخن لب، نشود دل گویا

                 نطق عیسی ثمر روزه ی  مریم باشد

 

******************************

 

کفش هایم را در می آورم

هر جا که تو باشی،

همه جا با تو،

 

وادی مقدس طُوی ست.

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت 1:

 

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد 

 زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

 

 سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد

که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

 

 مرنج از بیش و کم ، چشم از شراب این و آن بردار

که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد

 

 مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

 

به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی ؟ گفتم :

پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

 

 مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن

همین یک اشتباه از آشنا  بیگانه می سازد

   (فاضل نظری)

 

 

پی نوشت 2:

(شعری که نوشته ام در کالسکه چی و باز هم خواهم نوشت)

 

دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن

ای که شاعر می کُشی، پروانه میخواهی چه کار؟

 

مٌردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟

 

***

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟

 

***

بشکن آن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح آن زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟

 

***

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

مهدی فرجی

 

 

پی نوشت 3:

اندر احوال یک دوست:

بعد از سال ها آوارگی ، دیروز خدا را دیدم.

گفتم ببین چه بر سرم آورده ای! چرا دنیای آدم هایت اینقدر زشت است؟

خدا نفسی عمیق کشید و گفت: سیگار داری؟

 

 

[شنبه ۱۳٩۱/٦/۱۱] [۱٢:٥۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak