کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

دلم که برایت تنگ می شود سرک می کشم لا به لای نوشته های خودم.

هیچ جا نیست که اینقدر پر باشد از تو.

 

******************************

 

 

کوه یخی قلبم

که در استوای نگاهت مذاب شد

اقیانوس غرورم

که در جزر و مد کلامت حباب شد

این شادی کودکانه را هم

بگیر و

 در شکنجه گاه  غم چشمانت

عذاب کن،

خیالی نیست


 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت1:

اگر قرار باشد

هر یک از انسان هاغم خود را در دست بگیرند و در صفی بایستند. هر کس با نیم نگاهی به بغل دستی خود غمش را در جیب می گذارد و به خانه بر می گردد

(فردریش نیچه)

 

پی نوشت 2:

تصمیم گرفته ام از نوع کبری که در حال زندگی کنم.

گذشته که گذشت، آینده را هم هیچ کس ندیده.

حال را بغل می کنم که (قد آغوش منه....نه زیاده نه کمه).

کنج بی قراری ها یک صندلی می گذارم برای وقتی که خسته شدی، برای وقتی که تصمیم گرفتی حالا را بغل کنی، دم از افسردگی نزنی، از آینده ی نیامده نترسی،

شاید صبح یکی از همین روزهای خدا، آمدی و حرفی از شادی زدی.

بعد کنج همان بی قراری ها با هم روی همان صندلی می نشینیم  و دست به دامان خدا می شویم. بعد چیزی آهسته درونمان صدا می زند که:

 نترس

از باختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست.

بعد نگاههای تلخ شهر را تحمل می کنیم و مجنون می شویم. همیشه نباید دنبال باران و بابونه باشیم.

گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس، به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.

یادت باشد، دلت که شکست، سرت را بالا بگیری، فریاد نزن، شرمگین نباش، صبور باش و ساکت.

 

پی نوشت 3:

من آن ابرم که بارانش تو هستی

همان یوسف که کنعانش تو هستی

مسافرمی شوم تا آخر عمر

در آن  راهی که پایانش تو هستی

 

 

 

[دوشنبه ۱۳٩۱/٦/٢٠] [٧:۱٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak