کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

می گویند شاد بنویس،

نوشته هایت درد دارند،

و من یاد مردی می افتم که با کمانچه اش گوشه ی خیابان شاد می زد،

با چشم های خیس.

 

**********************************

زلیخاترین هم که باشم

رو به تمام درهای بسته می دوم.

خدای یوسف

خدای من هم هست.

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

یک سال مانده به بازنشستگی اش سکته کرده بابا.

کمسیون پزشکی رای داده به از کار افتادگی و حالا با از کارافتادگی یک سال زودتر باز نشسته شده.

نمی دانم باید تبریک بگویم بازنشستگی اش را یا....

مثل همیشه همه چیز را پشت لبخندم پنهان می کنم و می گویم:

یک ماهی تابه می خریم برایت با یک کف گیر.

با –زن- نشسته شده ای بابا.

120 ساله بشوی بابا.

 

پی نوشت 2:

میدونستین تو ایرانِ باستان سال کبیسه وجود نداشت ؟

 

هرسال که 6 ساعت اضافه میومد کاری بهش نداشتن .
120 سال که میگذشت میشد 1 ماه اضافه ، که اون 1 ماه رو تو ایران کلا جشن میگرفتنو پایکوبی میکردن .
واسه همینه که از قدیم میگن : امیدوارم 120 ساله بشی،
واسه این که طرف تو زندگیش اون 1 ماه رو ببینه ... !!!

 

 

[جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸] [٦:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak