کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:


دامبلدور: دلت به حال مرده ها نسوزه نگران زنده ها باش، مخصوصاً اونا که بی عشق زندگی میکنند... ( هری پاتر)

**********************************

عشق غربتی ست مقدَّ ر

در خطوط دست های ما که کولیان زیرر پِت پِتِ رو به خاموشی شمعی می خوانند.

در رقص آتش چوپان که در چشمی می درخشد.

در نامه ای که از غربت می آید و همیشه دیر می آید.

در کاغذهای سفید ، که پر از معنای خوبند.

در سرهای تراشیده ی سربازان همیشه غریب.

در این همه راه که آمده ایم، آمده اید، آمده اند.

در رفتن تا سر حد اشتباه.

در غبار غریب دیوار خانه حین اسباب کشی.

در خس خس سینه ی پیری.

و در فال هایی که از حافظ می گیریم:

 

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود

                 تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

                   باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

                فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

               دام راهم شکن طره ی هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

                   که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

[دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٧] [۱٠:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak