کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

آهسته فتح کرده ای با چشم هایت

 
هرچه داشته ام را

 
حالا تمام جهان من مستعمره ی توست...
 

 

***********************************************************

 

هنوز هم ماه گوشه ی نگاهت می خندد

و قدم های بی مقصد ما

در شمارش ثانیه های بی طاقت می لنگد

من زیر صلیب لبخندت

در همه ی این روزهای مثل شب

اشک را معنی می کنم

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

 

بگرفت کار حُسنت چون عشقِ من کمالی     

   خوش باش زانکه نبود این هر دو را زوالی

 در وهم  می نگنجد کـاندر تصور  عـقل        

  آید بـه هیچ معنی زیـن خوبتـر مثـالی

 شد حَظِّ عمر حاصل گر زآنکه با  تو ما را      

    هرگـز بـه عمر روزی  روزی شود وصالی

آندم کـه با تو باشم یکسال  هست روزی   

      وآندم که بی‌تو باشم یک‌لحظه‌هست سالی

 چون من خیال رویت جانا به خواب‌بینم؟    

     کـز خـواب  می نبیند چشمم  بجز خیالی

  رحم آر بـر دلِ  من کز مهرِ روی خوبت        

   شد شخـصِ  ناتوانم  بـاریک  چون هلالی

 حافظ‌ مکن‌شکایت‌گر وصل‌دوست‌خواهی        

زیـن بیشتـر ببایـد بـر هجرت احتمالی

 (حضرت حافظ)

 

[یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٦] [۱٠:٢٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak