کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

تو همان آب گورای به وقت سحری

نچشیده لبی از تو اذان را گفتند

 

**************************************

به همین سفره ی افطار قسم، آمده بود


به ترک خوردن دیوار قسم، آمده بود

پیش من پای همین سفره افطاریمان

به همین قلب گرفتار قسم، آمده بود

تن بیمار مرا با نفسش درمان کرد

به شفای تن بیمار قسم، آمده بود

بوسه می داد به پیشانی من، می خندید

به همبن ماه شب تار قسم، آمده بود

بعد از افطار ندیدم که کجا رفت، ولی


به همین سفره ی افطار قسم، آمده بود…

 

حامد رفیعی

 

پی نوشت:

مدتی در کوچه پس کوچه های کالسکه چی قدم زدم. انصافا کالکشن قشنگی ست از شعر. ادامه می دهم . بی مخاطب خاص. صرفا برای خودم.

[پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩] [۱:٢۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak