کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

کتری را آب می کنم کشتی بزرگی در جنوب اقیانوس آرام غرق می شود زیر گاز را روشن می کنم مرگ خاموش جان خانواده ای را می گیرد سبزی ها را تفت می دهم جنگلی در شعله های آتش می سوزد میز را می چینم کنترل تلویزیون را بر می دارم صدای دنیا را کم می کنم ....

( مریم نوابی نژاد)


 

**********************************************

باز کـن ! فــرق نـــدارد چـــه شــرابــی بـاشـــد

از در مــســجــد و مــیــخــانــه نـبایــد تــرســیـد .

 راز بــد مـســت شــدن در خـُـم می پـنهان است

سر بکش ! از دو ســه پـیـمانــه نباید ترسـیـد .

 بگذر از مــردم ســجـّـاده نـشـیــنی کـه هــنـوز

نرسـیــدنــد بــه ایـــمـــان ِ "نـبـایـد ترســیـد" .

 عـاقــلان اهـل سکوت اند اگر حـرفی نـیـســت

از هــیاهــوی دو دیــوانـه نــبــایـد تــرســیــد .

گاهــی از حــادثــه ای تــلــخ گـــذشــتــم امّــا

گـاهــی از هــیـچ تـریــن حادثه بـاید تــرسـیــد ! .

 

 

********************************

 مـن از آن روز کـه قـومم به شب آلـوده شـود

و خــدا حــکــم به طــوفــان نـکــند می ترسم .

 مــن از آن مــســجــد و مــحراب فـراوانی که

 برکــت ســفــره فـــراوان نــکــنــد مــی ترسم .

نـه کـه از بـوسه ی معـشـوق بـتـرسم ! هرگز !

از گـنـاهـی که پـشـیـمـان نـکــند مــی ترسـم ! .

مــن از این زنـدگی ِ ســـخـت اگــر آخرِ کـار

مــرگ را ســـاده و آســان نکــند می تـــرســـم .

هــمــه از داشــتــنِ جـان گــران مـــی تــرســند

من ولی بـیـشـتـر از بـار گــران مـــی تـــرســم .

افـتـخـارم هــمــه اش زخـمِ جـگر داشـتــن اسـت

چه کسی گـفــتـه که از زخــم زبان می ترسم !؟ .

دست نانوایی تان نیست خدا روزی ِ ماست

 ای که پنداشته اید از غــم نــان می ترسم ! .

 می رسد روز بزرگی کـه نمی دانم چیست ...

 من از آن روز ... از آن روز ... از آن می ترسم ... . .

از : یاسر قنبرلو .

 

**************************************************

 

پی نوشت:

 

 

 

 

خدایا اگر بنده ای در حق من به کاری دست زده که تو او را از آن باز

داشته ای، یا آبروی مرا، که تو حرمت آن را بر او لازم گردانیده ای، به

ناحق ریخته است، و حق من بر گردن وی باقی است، او را در ستمی

که بر من روا داشته بیامرز، و در حقی که از من با خود برده است،

ببخشای، و او را به سبب آنچه با من کرده سرزنش مفرمای، و بدی

هایش را پیش چشمش میاور که آزرده خاطر شود. این عفو و بخشایش

بی دریغ و بخشش رایگان من درباره ی آنان را پاک ترین صدقه و برترین

عطیه ای قرار ده که صدقه دهندگان و تقرب جویان به دیگران می

بخشند. و در عوض این گذشت، از من در گذر، و در برابر دعایم در حق

آنان، بر من رحمت آور، تا هر یک از ما به مدد فضل تو به سعادت رسیم و

به احسان تو روی رهایی بینیم. خدایا، اگر بنده ای از بندگانت از من

آسیبی دیده، یا از جانب من به او آزاری رسیده، یا من به دست خود و یا

با وسیله ای ستمی بر او کرده ام و حقش را تباه ساخته یا مانع

دادخواهی اش شده ام، با توانگری خود رضایت او را از من فراهم ساز، و

حقش را تمام و کمال ادا فرما.

آمین

از دعاهای بی نظیر صحیفه سجادیه

[یکشنبه ۱۳٩۳/٥/٥] [٩:٠۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak