کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

سنی ندارد عاشقی کردن

فرقی ندارد کودکی، پیری

هر وقت زانو را بغل کردی

یعنی تو هم با عشق درگیری

************************************************************

از کنارم رد شدی بی‌اعتنا، نشناختی

چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی

در تمام خاله‌بازی‌های عهد کودکی

همسرت بودم همیشه بی‌وفا نشناختی؟

لی‌له‌باز کوچه‌ی مجنون صفت‌ها فکر کن

جنب مسجد، خانه‌ی آجرنما، نشناختی؟

دختر همسایه! یاد جرزنی هایت به خیر

این منم تک‌تاز گرگم‌ برهوا، نشناختی؟

اسم من آقاست اما سال‌ها پیش این نبود

ماه بانو یادت آمد؟ مشتبا! نشناختی؟

کیست این مرد نگهبانت که چشمش بر من است

آه! آری تازه فهمیدم چرا نشناختی

*************************************************

پی نوشت:

 

ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﯾﮏ ﻏﺰﻝ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﻟﯽ ﺑﻨﺸﯿﻦ ﺑﺒﯿﻦ

 ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ

[یکشنبه ۱۳٩۳/٥/۱٩] [۱:٤٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak