کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خاطراتت عجیب و بارانیست

مثل قصه های زمانه ی ما نیست

 

نشسته ام که بنویسم تو را اما

آنقدر بزرگی که توی دفترم جا نیست

 

تو غرق درد بزرگی و خوب می دانم

که ماهویت ذاتش هنوز پیدا نیست

 

صبور باش، بجنگ،  مدارا کن

در اوج نیاز، نخواستن،بگو تو  زیبا نیست؟

 

 

 

پی نوشت:

دیدن و شنیدن خیلی چیز ها آدم رو توی کار خدا حیرون می کنه

حیرون که بشی تراوش ذهنت میشه این شعر.

طبق معمول قافیه هاش توپ نیست.

 

(عسل بانو)

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱] [۱٢:٠۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak