کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار. 

کمی آهسته تر شاید ... نه ، محکم تر قدم بگذار
 .

به شدت خسته ام از خود ، به شدت خسته ام از تو .


بیا این جان بی ارزش ، بیا دست از سرم بردار
 .

خدا می داند ای مردم ، دلم چون ساقه ی گندم
 ،

نمی رقصد بجز با گل ، نمی میرد مگر با خار
 .

نه با جن نسبتی دارم ، نه از اقوام انسانم
 .

مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار
 .

خودت بنشین قضاوت کن اگر تو جای من بودی،
 

چه می گفتی به این مردم ؟ چه می کردی به این دیوار ؟
 

خدایا گر چه کفر است این ،
  ولی یک شب از این شبها ، 

فقط یک لحظه - یک لحظه - خودت را جای من بگذار
 

 

(بر گرفته از وبلاگ آدینه)

 

 

پی نوشت:

 

چند وقت بود سعی داشتم خودمو بذارم جای آدمی که درد داره و نمی تونه دردش رو به کسی بگه و چاره ای جز مدارا نداره، می خواستم این درد رو شعر کنم.

ولی این فکر آشفته امان نمی داد.

چشمم خورد به این شعر که خیلی قشنگ بود. حس کردم می تونه همون چیزی باشه که دنبالش بودم. صحبت یه مرد با درد.

همین.

 

 عسل بانو

 

 

[شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٤] [٩:٥۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak