کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

درین سراب فنا چشمه حیات منم

 

و گر به خشم روی صدهزار سال ز من

به عاقبت به من آئی که منتهات منم

 

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده رضات منم

 

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریایی با صفات منم

 

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

 

نگفتمت که تو را راه زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

 

نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند

که گم کنی که سر چشمه صفات منم

 

اگر چراغ دلی دانک راه  خانه کجاست

و گر خدا صفتی دانک کدخدات منم

 

 

پی نوشت:

امروز فهمیدم به جز حافظ دوست دیگه ای دارم: مولانا.

خیلی وقتا در اثر یه اتفاق حس می کنی هر شعری برای حال تو سروده شده، یا هر ترانه ای وصف حال توئه.

امروز این شعر وصف حال منه. راهی رو رفتم که می دونستم آخرش چیه. انگار کسی گفته بود آخرش چیه.

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

                         بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢] [۱٠:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak