کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

همیشه چند تا زن در دل من رخت می شویند

که در من گاه می خندند و گاهی نیز می مویند


چقدر از پچ پچ  و از حرف می ترسم  و بدتر این-

که ازنام تو لبریزم دهانم را که می بویند


 همین زن ها که روزی چند بار از خنده می میرند

همین زن ها که روزی چند بار از گریه می رویند


همین زن ها که از هر چه گل و از لبخند ها خالی

نمی دانی چه ها پشت سرت ای عشق می گویند


تو پنهان می شوی در لا به لای درد های من

تمام روز دنبال تواند و شکل کوکویند


تو را در آشپزخانه میان شعله آتش

و بین استکان های شلوغ وگیج می جویند


طرف های دلم هرگز نیا چون خوب می دانی

همیشه چند تا زن در دل من رخت می شویند


(مریم رزاقی)

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٥] [۸:۳۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak