کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

 

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم

 

خواب و بیداری خدایا باز هم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

 

هر چه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

 

در خیابان، در اتاقم، روی کاغذ، پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

 

بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم

 

 

 

پی نوشت:

 

چقدر غم انگیزه داستان زندگی. آدم تو حکمت خدا می مونه. هیچ چیز نمیشه گفت. کاری نمشه کرد. همه چیز گذشته و رفته. به همین سادگی.

نمی دونم  چی بگم، خوش به حال شاعر این شعر.

 

(عسل بانو)

[شنبه ۱۳۸٩/۸/۸] [٥:٤۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak