کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

فرقی نمی کند که کجایی، همین که ما

دلتنگ خاطرات هم، آرام و بی صدا

 

افتاده ایم روی ورق پاره های شعر

تو می نویسی از من و من بر تو مبتلا

 

حس می کنم کنار منی و نشسته ای

دل داده ای به جذبه خاموش لحظه ها

 

من در تو پلک می زنم و شعر می شوم

تو رفته ای و پر زده ای تا به نا کجا

 

تو نیستی و دور خودم چرخ می زنم

از ابتدای هر چه شده.... تا به انتها

 

ابری تر از همیشه ام و باد می وزد

امروز چه دوشنبه سردی است و هوا...

 

فردا به احتمال قوی روز بارش است

فردا سه شنبه است و در جمع بچه ها

 

یک صندلی خالی بی شعر های تو

توی  ردیف چندم این جمع با صفا

 

دق کرده است توی شلوغی جمعیت

شاعر شده است صندلی خالی شما

 

تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست

آن صندلی منم و نشستن در انزوا

 

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٠] [۱:۱٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak