کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

خواستند سرش را ببرند 
خودش این را می دانست .
او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید .
با مادرش هم همین کار را کردند . آبش دادند و سرش را بریدند .

ترسیده بود . گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .
قلب قرمزش تند تند میزد . کمک می خواست .

فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت . 
خدا فرشته ای فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند .

فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت : چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند  آدم ها سپاسگزار توان و قوت قدم هایشان از توست .

تاب و توانشان هم .

تو به قلب هایشان کمک میکنی تا بهتر بتپد ، قلب هایی که می توانند عشق بورزند .
پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .

تو کمک میکنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا برشانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد .

تو و گندم و نور ، تو پرنده و درخت همه کمک میکنید تا این چرخ بچرخد ،

 چرخی که نام آن زندگی است

گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد ...

 او قطره قطره بر خاک چکید ،
اما هر قطره اش خشنود بود ،

زیرا به خدا ، به عشق ، به زندگی کمک کرده بود ...

عرفان نظرآهاری

 

*******

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجــنون و به لیــلا شدنــش مــی ارزد

دفتــر قلــب مــرا وا کــن و نامــی بنــویس
سنــد عشــق به امضــا شدنــش مــی ارزد

گــرچه مــن تجــربه‌ای از نرسیــدن‌هایم
کوشــش رود به دریــا شدنــش مــی ارزد

کیســتم ؟ ... باز همــان آتــش ســردی که هنــوز
حتــم دارد که به احیــا شدنــش مــی ارزد

دســت تو فــرو ریخــتنِ دم به دمــم
به همــان لحظــه‌ی بر پا شدنــش مــی ارزد

دل من در سبــدی ـ عشــق ـ به نیــل تو سپــرد
نگهــش دار، به موســی شدنــش مــی ارزد

ســال‌ها گرچــه کــه در پیلــه بمانــد غزلــم
صبــر این کِــرم به زیبــا شدنــش مــی ارزد

 

 

 

 

 

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥] [۸:۳۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak