کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتی که پر بکش برو از آسمان من

باشد،  قبول، کفتر نا مهربان من

هر بار گفته ام که تو را دوست دارمت

پر می شود از آتش عشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتاده است باز به لکنت زبان من

آنقدر عاشقم که تو عاشق نبوده ای

دیگر رسیده کارد بر این استخوان من

نه، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی است، غم داستان من

باید که باز با تو خداحافظی کنم

آخر رسیده است به پایان زمان من

 

*********

 

حالا که خاک شد دل من گوشه حیاط

خوشحالم از مرور غم انگیز خاطرات

 

درد بزرگ من شده از دست دادنت

بر شانه ام گذاشته ای کوه مشکلات

 

تسبیح میزنم و تو را نام می برم

نامت شده است ذکر من و اصل واجبات

 

اما برای اینکه کسی نشنود تو را

نامت نمی برم شده حتی به احتیاط

 

این روز ها که اشهد ان لا اله تو

این روزها که چشم تو و حی علی الصلوه

 

حرف نگفته همه سالهای من

فریاد میزنم که دلم تنگ شد برات

 

در فال های هر شبه دیگر تو نیستی

حافظ تو را قسم به همان شاخه نبات

 

پی نوشت:

چقدر این شعر قشنگه، جای هیچ حرفی رو باقی نگذاشته. خوش به حال شاعرش.

بی خود نیست که من با شعر زندگی می کنم.

به قول فریدون مشیری:

اگر احساس می گنجید در شعر      به جز خاکستر از دفتر نمی ماند

وگر الهام می جوشید با حرف       زبان از نا توانی در نمی ماند

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٦] [٩:٢۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak