کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حالا دچار رفتن و ناچار ماندنی

دنبال اینکه دل سر جایش نشاندنی

این رود تشنه را چه به دریا رسیدنی

این کفش خسته را چه به مقصد رساندنی

مردم تو را دهن به دهن جار می زنند

حالا شدی شبیه غزل های خواندنی

چیزی نمانده از من و حالا پلنگ من

در گیر دل بریدن و آهو رماندنی؟

با مرغ وحشی ات چه نکردی که اینچنین

در اشتیاق از سر بامت پراندنی؟

*******

پی نوشت:

به قول شاعر:

ما با دلمان هنوز مشکل داریم

صد سنگ بزرگ در مقابل داریم

معشوق خودش می برد و می دوزد

انگار نه انگار که ما دل داریم

جدی جدی انگار نه انگار که ما دل داریم، به قول خودم یک روز می راند مرا، روزی صدایم می کند.

(عسل بانو)

[پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٧] [٩:٤٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak