کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی

 

بعضی وقتا از تمام زندگی ِ به این بزرگی ، من می مونم و تو و یه پنجره .. من این طرف ، تو اون طرف .. سلام می کنیم ، دوست می شیم ، نگران می شیم ، خشمگین می شیم ، دوست می مونیم ، غصه دار می شیم .. اما چشمای همدیگه رو نمی بینیم .. بوی همدیگه رو حس نمی کنیم .. دستامون به هم نمی رسه .. بازی غریبیه .. این همه نزدیک ، و این همه دور ..
گاهی وقتا زندگی با یه پنجره گره می خوره ، گاهی وقتا با یه پنجره می شکنه ..

 

[شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٩] [۱:٠۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak