کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

کبریایی توبه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است

 

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبرو داری کن ای زاهد، مسلمانی بس است

 

خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم

بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

 

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال است می بارد ، فراوانی بس است

 

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود، قربانی بس است

 

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم

سفره ات را جمع کن ای عشق، مهمانی بس است

 

(فاضل نظری)

 

***************

 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

ای دریغ و حسرت همیشگی

 

(قیصر امین پور)

[شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٩] [٥:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak