کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

و خدایی که در این نزدیکی است....

 

 

چقدر زود گذشت .

سال 88 رو میگم.

اینقدر زود گذشت که حتی فرصت نشد خاطره هامو، مثل  هر سال، یادداشت کنم.

حالا که فکر می کنم می بینم چه قول هایی به خودم دادم و به خدا که عملی نشد.

انگار همین دیروز بود. رمضان 88....برنامه ماه عسل ، دم افطار ....

مهمون برنامه دختری بود که 5 ماه تو کما بود و بعد به دنیا برگشته بود ، یعنی تا دم مرگ رفته و بر گشته  بود . از اون روزایی بود که با دیدن برنامه بغض راه گلومو بسته بود.

چقدر قشنگ حرف می زد اون دختر که بعد از اون حادثه تکلم براش مشکل شده بود......

نمی دونم حتما منم باید تا دم مرگ برم و برگردم تا اونی بشم که هر بار به خودم قول میدم؟

عجب صبری داری اوس کریم، عجب صبری !!!!

از اون بالا چند تا از این بنده ها مثل منو می بینی که که فقط وقتی مشکل دارن یادشون میاد خدایی هست؟

با این همه هنوز و همیشه با امثال من مهربونی و ...

(( کَمْ مِنْ قَبیحِ سَتَرتَه )) چه بسا کارهای زشت مرا که پرده پوشیده ای...

(( وَ کَمْ مِنْ ثَنا جَمیل لَّسْتَ اَهْﻸَ لَه نَشَرتَه )) و چه بسا مدح نیکویی که اهلیتش را ندارم وتو آن را منتشر کرده ای ...

در عوض من چه کردم خدا؟  اصلا چی دارم  که در برابر عظمت تو انجام بدم؟

انگار همین دیروز بود، چسبیده بودم به سجاده که کارشناسی ارشد قبول شم چنین می کنم ، چنان می کنم .... و باز لطف تو  شامل حالم شد و من قبول شدم ، همون جایی  که می خواستم .... و حالا  2 ترم هم گذشته و نفهمیدم که چطور گذشت و من کماکان همان بنده ناسپاس هستم که بودم.

عجب صبری داری اوس کریم...

خدایا خودت عالمی که  از این حال خودم راضی نیستم .

خدایا من نمی دونم که چی می خوام ، ولی خوب می دونم که چی نمی خوام ...

نمی خوام که منو به حال خودم بذاری ، ....

خدایا تصمیم گرفتم بد نباشم،  تو کمک کن خوب باشم.

خدیا کمک کن  در این سال جدید(( اِلی اَحْسَنِ حال )) باشم.

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳] [۱٢:٤۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak