کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

سلام به هر چه روز سه شنبه، به هر چه عشق

سلام به من که عاشق چشم شما شدم

 

سلام به من که با آن همه ادا و ادعا

از آنچه بودم بریدم، جدا شدم

 

درود به هر که حسادت کند به عشق

سلام به من که حسود عشق شما شدم

 

سلام به من که در این عصر سرد سنگ

لیلای عاشق پیشه ی  افسانه ها شدم

 

سلام به تو که مجنون شدی به من

درود به من که به تو مبتلا شدم

 

رفتی برو، خدای غزل پشت چشم هات

سلام به من که شهره ی شهر وفا شدم

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

اینم از آخرین شعرم. اصلا اونی نشد که می خواستم. البته حق دارم

با این فکر پریشون تراوشات ذهنی از این بهتر نمیشه.

از یه طرف کار سنگین پایان نامه با این استادهای مشنگ...

واز طرفی ...به تو افتاد مسیرم که بمیرم.

شاید دیگه هیچ شعری به قشنگی (برایش بنویسید) نگم. دوست دارم همه وبلاگ رو از این غزلم پر کنم.

دوباره می نویسمش:

بنویسید دلش خواست که شیدا باشد

تلخ اگر بود به شیرینی لیلا باشد

 

بنویسید زمان با دل او یار نبود

که اگر بود دلش خواست زلیخا باشد

 

بنویسید نمک گیر شد او با یادت

ودلش خواست که در یاد تو پیدا باشد

 

بنویسید که تقدیر امان نامه نداد

که سرش تا به قیامت به تو بالا باشد

 

بنویسید کسی حال دلش درک نکرد

که دلش خواست به غم های تو تنها باشد

 

بنویسید خدا مونس غم هایش بود

چه کسی مونس غم های تو حالا باشد؟

 

بنویسید که از مسجد و از معبد و از صومعه رفت

و دلش خواست که تنها به تو،تنها به تو لیلا باشد

 

الغرض قصه همین بود و نوشتید ولی

تا ابد چشم دلم خیس و چو دریا باشد

 

نامه را زرورقی سرخ بپوشانیدش

کان همه عشق در این نامه هویدا باشد

 

 

 

یه شعر دیگه جایی خوندم که نمی دونم شاعرش کیه، وصف حال قشنگیه:

 

 

انگار خودش نبود عاشق شده بود     بیچاره چقدر زود عاشق شده بود

افتاد،شکست،زیر باران پوسید         آدم که نکشته بود، عاشق شده بود

 

 

(عسل بانو)

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۳٠] [٩:۳٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak