کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دل تو هر چه بیشتر شبیه سنگ می شود

دلم برای دیدنت چقدر تنگ می شود

 

به عشق در تو گم شدن شبی دخیل بسته ام

به قیمت تمام دل اگرچه ننگ می شود

 

خودت بگو چه کرده ای ، تو با نگاه آینه

که  لحظه رهاییش پر از درنگ می شود

 

هزار بار بی صدا دلش برای تو شکست

و هیچ با دلت نگفت چو دید سنگ می شود

 

ولی تمام طول شب تو را ستاره می کند

و قدر بی وفائیت شبش قشنگ می شود

 

 

( فرادین فروغی- انجمن ادبی شیدا- اهواز)

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۳٠] [٩:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak