کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری، به تو یعنی، به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور

 

به همان سایه، همان وهم، همان تصویری

که سراغش ز غزل های خودم می گیری

 

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

به همان شیوه ی فهماندن منظور به هم

 

به تبسم، به تکلم، به دلارائی تو

به خموشی، به صبوری، به شکیبائی تو

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است

 

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش

می توان یک شبه پی برد به دلداگی اش

 

حتم دارم که توئی آن شبح آینه  پوش

عاشقی جرم قشنگی است در انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه توئی

عشق من، آن شبح شاد شبانگاه توئی

 

(بهروز یاسمی)

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱] [۸:۱٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak