کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی، فهمید

از حجم اقیانوسِ دردم شبنمی فهمید

 

می گفت یک جایی دلم دنبال آهویی است

فال مرا فهمی نفهمی مبهمی فهمید

 

این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد

وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید

 

او داشت هفده سال- یا کمتر نمی د انم

می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید

 

امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد

امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید

 

دستم به دستش دادم  و از تب، تب سردم

بی آنکه هذیان بشنود از من، کمی فهمید

 

هی گفت از هر در سخن، از آب و آیینه

از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

با این همه او کولی خوبی نخواهد شد

هر چند از باران چشمم نم نمی فهمید

 

می خواند از آیینه راز ماه را اما

یک عمر من آواره اش بودم نمی فهمید

 

(دکتر محمد حسین بهرامیان)

 

 

[جمعه ۱۳۸٩/٩/٥] [۸:۳۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak