کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دل ام غریب ترین اهل این حوالی بود

که از قصیده ی عشقی بزرگ ، خالی بود

نجیب و ساده و معصوم و پاک و رویایی

همیشه در عطش عاشقی خیالی بود

دلی غریب نواز و دلی خیال پرست

- به قول مردم این شهر - لاابالی بود

برای جستن مضمون تازه ی یک شعر

همیشه منتظر عشق احتمالی بود

اگر چه مثل بهار از شکفتنی سرشار

ولی اسیر همان برف پارسالی بود

شنیده بود که از جنس عشق شهری هست

و از اهالی این شهرک خیالی بود

تویی که آمدن ات مثل شعر می مانست

به دفتری که پر از صفحه های خالی بود.

(بر گرفته از وبلاگ طهورا)

[شنبه ۱۳۸٩/٩/٦] [۸:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak