کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نازنینم عقل و عشق من پریشان تو بود

وان شب قدرم که اعجازی ز چشمان تو بود

 

در شب تاری که من شب زنده داری کرده ام

هر دو چشم خسته ام گویا پریشان تو بود

 

کوچه های شهر من در حسرت آن لحظه اند

کین دل لیلای عاشق پیشه مهمان تو بود

 

شعر بارانی من در وصف روی همچو گل

با حضورت هر غزل برگی ز دیوان تو بود

 

من نماز گریه را خواندم به هنگام نیاز

با وضوی اشک، کان هم بهر هجران تو بود

 

(سهیلا خادمی-انجمن ادبی شیدا- اهواز)

 

پی نوشت:

یکی از چیزایی که دوست دارم-البته بعد از شعر-اینه که شب سوار ماشین شم و تو شهر دور بزنم.به خاطر همین امروز که از دانشگاه بر می گشتم، نشستم روی اولین صندلی اتوبوس که مشرف باشم به جاده،که به نظر من با همه ی شلوغیش آرامش عجیبی داره و چراغ های رنگارنگی که روشن شده قشنگه و انگار با آدم حرف میزنه به هر تقدیر. نشستم که به دل مشغولی هام فکر کنم.

اول به تو  که....

    همه درد منی تو     غم دنیا که غمی نیست

من ازت خاطره دارم      خاطره درد کمی نیست

و بعد به اینکه الان که برسم خونه ساعت حدود هفت بعد از ظهره، از هفت صبح که رفتم دانشگاه حدود 12 ساعت گذشته، و من همه ی امروز درگیر کار پایان نامه بودم، انقدر مشغول بودم که فرصت نشد نماز بخونم و حالا باید 15 رکعت نماز بخونم، اون هم به سبک جانبازان  نشسته.و چقدر شرمنده میشم پیش اوس کریم  ولی با این حال:

دوست می دارم خدا را جنس عصیان من است  

  دوست می دارد نمازم را به باطل بودنشخمیازه

به اینکه الان که برسم و پدر و مادرم چهره ی پنچرم رو ببینن، حتما با نگرانی میگن ( داری می میری) و حتما من طبق معمول می خندم به اینکه نمی دونن نصف بیشتر خستگیم مال اینه که سر به سر دوستام میذارم- مثلا امروز تو آزمایشگاه گفتم هر کی به من کمک کنه میره بهشت، یه دختری بنده خدا اومد کمک کنه زد یه وسیله رو شکست و من یه ساعت خندیدم، بعد زود آثار جرم رو پاک کردیم و در رفتیم_خنده

و فکر کنم به طرح(بلوک کامل تصادفی ) که باید پایان نامه رو بر این اساس پیاده کنم و هنوز نفهمیدم چیهناراحت

به اینکه منی که تا حالا سنگین ترین چیزی که بلند کرده بودم قاشق غذاخوری بود برای پایان نامه چقدر وسیله سنگین جا به جا کردم  امروز.

به اینکه شاید مجبور شم به خاطر پایان نامه با کارم،  رئیسم که خیلی دوست داشتنیه و همکارانم که خیلی نازن  خداحافظی کنم و چقدر دلم براشون تنگ میشه.

به اینکه چرا چند وقته شعر جدید نگفتم  نکنه دوباره چشمه شعرم بخشکه

به اینکه کاش الان که برسم خونه شام ماکارونی داشته باشیم.

به اینکه امروز تو وبلاگ چی بنویسم ....

با همین افکار رسیدم خونه و شعر بالا رو برای وبلاگ انتخاب کردم

و این پی نوشت رو نوشتم که تقدیم  کنم به خودم ، که خیلی دلم برای خودم تنگ شده به هر تقدیر. خیلی وقته به خودم فکر نکردم.از خود راضی

                         عسل بانو

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٧] [۸:٥٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak