کالسکه چی
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو
پیش نوشت: هنوز هم نمی دانم اینجا چه فصلی ست که من کال ماندم و نمی رسم به تو..... *************** چیزی شبیه نَفَس خفه می شود آخر حرف های من باید بگنجانمش ته بیتی حرف همان حرف است و من هنوز همان من باید این بار از بازار دلم بگذرد خانه خراب همین خیالم خیال عبور احتمالیِ یک ((شمس)) خیال طلوع یک شمس احتمالی. (عسل بانو) پی نوشت : برای مولانا آفتاب که از روزن می تافت عین شمس بود و هوایی که در سینه اش شادی و نشاط می آفرید نفس شمس بود. در و دیوار خانه شمس بود. کاینات عالم شمس بود. عشقی هم که ذکر ((الله)) در قلب وی القا می کرد شمس بود. ((پله پله تا ملاقات خدا-دکتر عبدالحسن زرین کوب)) به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش بمیرد پیش من رستم چو از دستان من باشد بدرم زَهره زُهره ، خراشم ماه را چهره برم از آسمان مهره، چو او کیوان من باشد (دیوان شمس) بیمار شمس و مولانا شدم من. شمس رو دوست دارم حتی با وجود اینکه می دونم باعث مرگ کیمیا شد. نمیشه دوستش نداشت. دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی ز کدام باده ساقی به من خراب دادی شاهرگ سکوتم را که بزنند این جماعت نا اهل، سیب ها را می سپارم به رود تو و در غار دلت مبعوث می شوم من پیام آور تمام دیوانگی های زمینم بگذار تکفیرم کنند. (عسل بانو) پی نوشت 1: بعضی ها را هرچقدر بخوانی خسته نمی شوی هرچقدر گوش دهی عادت نمی شوند هرچه تکرار شوند باز بکراند و دست نخورده شنیده ای؟ بعضی ها بی نهایت اند. پی نوشت 2: از اونجایی که من به اقیانوس هم که برسم اسفالت میشه تا تصمیم گرفتم روز نوشت ها رو هم اضافه کنم به کالسکه چی سوژه ها پریدن. انگار دیگه هیچی نمی بینم که بنویسم. این ها همه تاثیر خوندن کتاب ((کیمیا خاتون)) باشه شاید. خورد توی ذوقم کمی. انتظار داشتم آخر کتاب یه عشق آتشین بین شمس و کیمیا ببینم نه اینکه..... هر چی باشه شمسی که مولانا رو منقلب کنه قابل احترامه. پیش نوشت: ز دست دیده و دل هر دو فریاد *************** خیال سر به هوا قد کشیده تا به نمی دانم کجا! چابک تر از آن است که جا خوش کند دیوار و دار به جای خود باقی ست فقط سرد است هوای نبودنت. (عسل بانو) پی نوشت: من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی تو نقش جهان، هر وجبت ترمه و کاشی در هر نفس این است دعایم همه، ای ماه در زیر و بم خاطره آزرده نباشی در خودنمایی برگهای سرخ و زرد دستی از مهر به سرم می کشد پاییز و به تسلای آبی باران هراس از دلم می رماند. پوست می ترکانم، جوانه می زنم، گل می دهم. با پاییز عاشق می شوم. پاییز مبارک (عسل بانو) پی نوشت: نمیشه اول مهر از روزهای دبستان یاد نشه، اصلا نمیشه. دلبسته به سکه های قلک بودیم دنبال بهانه های کوچک بودیم رویای بزگتر شدن خوب نبود ای کاش تمام عمر کودک بودیم. پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن پا بکوب و لج کن و راضی نشو با کسی جز عشق همبازی نشو بچه های کوچه را هم کن خبر عاقلی را یک شب از یادت ببر خاله بازی کن به رسم کودکی با همان چادر نماز پولکی طعم چای و قوری گلدارمان لحظه های ناب بی تکرارمان مادری از جنس باران داشتیم در کنارش خواب آسان داشتیم یا پدر اسطوره دنیای ما قهرمان باور زیبای ما قصه های هر شب مادربزرگ ماجرای بزبز قندی و گرگ غصه هرگز فرصت جولان نداشت خنده های کودکی پایان نداشت هر کسی رنگ خودش بی شیله بود ثروت هر بچه قدری تیله بود ای شریک نان و گردو و پنیر ! همکلاسی ! باز دستم را بگیر مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟ حال ما را از کسی پرسیده ای ؟ مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟ حسرت پرواز داری در قفس؟ می کشی مشکل در این دنیا نفس؟ سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟ رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟ آسمان باورت مهتابی است ؟ هرکجایی شعر باران را بخوان ساده باش و باز هم کودک بمان باز باران با ترانه ، گریه کن ! کودکی تو ، کودکانه گریه کن! ای رفیق روز های گرم و سرد سادگی هایم به سویم باز گرد! پیش نوشت: روزگاریست شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید ، سجده خواهم کرد. ( دکتر شریعتی) *********************** مگر نگفته بودمت پرده ها را کنار نزن، می خواهم تو را به سان اسطوره ها ببینم؟ چه می شد اگر مثل باد به وزیدن اکتفا می کردی؟ بعد از این من می مانم و خیالی که بی هوا می رود......... (عسل بانو) پیش نوشت: سال ها در کعبه و بتخانه می نالد حیات تا ز بزم عشق یک دانای راز آید برون ******************** همین که می خواهم سر عقل بیایم مجنون ترم می کند این همه زلالی چنان زلال شده جانم که سایه هم ندارم دیگر کاش می دانستم شأن نزول این همه سیب چیست؟ خیالی نیست راستای دلم را می گیرم و می روم هرچه باداباد. (عسل بانو) *************** پی نوشت: به کدام ساز این مردم برقصی؟ نمی دانی. اگر بخندی میگن خله، گریه کنی میگن چله. زیاد حرف بزنی میگن وراجه، کم حرف بزنی میگن بد عنقه. پیامک ها رو زود جواب بدی میگن هوله، منتظره، دیر جواب بدی میگن ادب نداره، احترام حالیش نیست. نمی دانم کدام بزرگی گفته: مردم اغلب بی انصاف، بی منطق، و خود محورند. ولی آنان را ببخش. اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش. اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش. نیکی های امروزت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش. به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد. و در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است. نه میان تو و مردم. اگر دیدی دلی بی چتر و چمدان به هوای تو می رود چیزی نگو خودش خواسته از عادت این روزها رد شود ببین تا کجای دلتنگی رفته این دل که تمام خواب های تو را دویده دلی نمانده دیگر باور نمی کنی؟ بیا بگرد (عسل بانو) پی نوشت مربوط: عشق من کلاس قصه است. چه احترام غریبی دارد این دلتنگی. ای دلم دلم دلم..... با همین دست به دستان تو عادت کردم این گناه است ولی جان تو عادت کردم جا برای تن گنجشک زیاد است ولی به درختان خیابان تو عادت کردم گر چه گلدان من از خشک شدن می ترسد به تب خالی لیوان تو عادت کردم مانده ام آخر این شعر چه باشد، افسوس به ندانستن پایان تو عادت کردم پی نوشت نامربوط 1: غصه دارم این روزها در حد بوندسلیگا، برای چشم های غمناک خواهرم که مُرد بس که این روزها لابه لای خانه های جدول قایم شد که کسی غم چشمانش را نبیند، خسته شد بس که جدول حل کرد. باز هم مرام جدول. کاش نفهمم . کاش نفهم باشم واقعا هستی جان. لعنت به این کنکور. پی نوشت نامربوط 2: بیشتر خدا رو می بینم این روزها، بیشتر می ترسم ازش، نه به خاطر روزه هایی که نگرفتم، نه. به خاطر امتحان های سختش، منم که میشنگم همیشه توی امتحان عملی، همیشه نمره ریاضی 20 بود و نمره ورزش 16. حالا بیا و هی قسم بده ابولفضل رو که 5 سانت از یک متر بیشتر بپری روز امتحان پرش، بعد آرزو کنی کاش قدت کوتاه باشه به اندازه (سارا چشمه) که مثل کانگورور یک متر و نیم می پرید. یا چند ثانیه بیشتر دوام بیاری روی میله ی بارفیکس . می ترسم از امتحان های عملی. چقدر سخته امتحان های خدا. سخت تر از آزمون دکتری. راستی کجای زمینی حالا سارا چشمه؟ ده سال گذشته از اون روزهای امتحان ورزش. بگو به همه ی گذشته ی من که ترجمه ی نگاه توست، تلاوت غم های پرستو. که تنها تو را برای خودم مشق می کنم. که جایمان خوب است من و دل، که بر نمی گردیم به این زودی ها. که قصه ام را از باد بشنوند. (عسل بانو) پی نوشت: این روزها مردم همه مرده اند چون کسی را نمی یابند که دوستش بدارند. به چه مهر ورزیدن مشکل اساسی انسان است. هیچ چیز پر برکت تر از این آتش نیست. آتش دوست داشتن.. که شبیخون می زند بر جبهه ی اندیشه ملامت نکنیم دوست داشتن را دوست داشتن دست و پا زدن نیست پرواز است به اوج ملامت نکنیم کسی را که دوست میدارد، شاید این همه ی چیزی ست که دارد. عشق مثل طبیعت آرامش بخش است پیش نوشت: اگر چند سال زودتر به هم می رسیدیم به تو می گفتم هر پرنده کجا آشیان دارد. به من سخت می گذرد که تو تب کنی. کاش تمام حرارت ها یک جا جمع می شد و به جای اینکه ذره ای به اندام تو نزدیک شود قلب سمج مرا می سوزاند. (بخشی از نامه های عاشقانه ی نیما یوشیج) ******************** چندیست وحی می شود به من آیه های سیب از ابتدای سوره ی ((تو)) این آغاز دیوانگی ست. (عسل بانو) ******************* پی نوشت: من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم (حضرت حافظ) پیش نوشت: عاشقی جرم نیست ای مردم اتفاق است، پیش می آید **************** نبش شانزدهمین خیابان بود آن صبح که پا به راه نشانی کوچه ی بن بستی را دادی که ((دلت)) بود. نه، مهره ی مار نداری تو، هم مرام داشت چراغ دلم که هر چه کوبیدیش با سنگ بی بهانه چشم عابرت را بوسید و هم چهار دیوار داشت بن بست دلت. هنوز سرگردانم در آن بن بست. سیصد و شصت و پنج غروب از طلوع آن شکوفه گذشت هشت و نیم صبح بود، یادت هست؟ (عسل بانو) پی نوشت: دستور آمده از بالا که بزنیم به کار شعرهای بی وزن و قافیه. این شروع عملیات است. فکر کنم بد نباشد، نه فرمانده؟ تازه متولد شده این شعر، اصلاح می شود، ادامه دارد...: چو یک بیمار مادرزاد نه می خوابم، نه بیدارم گرفتارم حواست نیست، می دانم. نه غمگینم، نه خوشحالم نه می خندم، نه گریانم نه آشوبم، نه آرامم اگر خوبی، منم خوبم حواست نیست میدانم. پی نوشت 1: دوستی تکرار دوستت دارم نیست؛ فهمیدن ناگفتنی های کسی است که دوستش می داری. پی نوشت 2: نیا باران، زمین جای قشنگی نیست، من از اهل زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ولی از یک طرف پروانه را هم دوست می دارد. أشهَدُ أن لا شریکَ الّا تو اَلسلام عَلی روزهای خوبی که... حَیِّ عَلی خاطرات و حالا تو... سَمِعَ اللهُ هر که با تو بنشیند سُبحانَ رَبیّ مِن عذاب و اما تو... اَلحَمدُ کردگار میوه های ممنوعه اللهُ اَکبر از هر چه کرده با ما...تو (عسل بانو) پی نوشت1: نمازم را که می بینی... هی گفتند نخور میوه را ، ممنوع است، عاشق می شوی خوردم و عاشق شدم و هبوط کردم به شکل سیب. سیبم حالا. کاش حداقل عاشق باشد آنکه می خورَدَم.... (عسل بانو) پی نوشت2: در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد (حافظ) تو چه باشی چه نباشی مونس جان منی که تو هم کعبه و هم یوسف کنعان منی و اگر رود دلم خشک شود باکی نیست که اگر ابر نباشد تو که باران منی و مهم نیست هوا ابری و طوفانی شد که چو یک شانه تو آرامش این زلف پریشان منی و اگر در به در و بی سر سامان باشم تو که هم مأمن و هم موطن و ..... اصلا خودِ ایران منی (عسل بانو) پی نوشت1: باز غزلم بی وزن شد. خیالی نیست. تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست. پی نوشت 2: حالا همه می دانند که همه ی ما یک طوری غریب یک طوری ساده و دور وابسته ی دیر سال بوسه و لبخند و علاقه ایم. (سید علی صالحی) پی نوشت 3: این صبح، این نسیم، این سفره ی مهیا شده ی سبز، این من و این تو، همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند.....یکی شدند و یگانه تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم. اول فقط یک دل دل بود. یک هوای نشستن و گفتن، یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن یک هنوز با هم ساده. رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم. بعد یک صدا شدیم. هم آواز و هم بغض و هم گریه؛ هم نفس برای باز تا همیشه با هم بودن. برای یک قدم زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته، برای یک خلوت دل خاص، برای یک دل سیر گریه کردن..... برای هم سفر همیشه ی عشق...... باران! ( سید علی صالحی) خواستی قصه ی نانوشته ات باشم یا که سنگ صبور غصه ات باشم که بنشینیم و فقط حرف بزنیم صحبت از روزهای شگرف بزنیم مثل آئینه ای برابرت باشم تو بگویی و ..من دفترت باشم قرار شد از عشق دم نزنیم در مسیر عاشقی قدم نزنیم ...که با حکم روزگار بُر خوردیم و در راه عاشقی زود سُر خوردیم و عاشق شدیم، چقدر ترسیدیم و از ترس عشق چقدر جنگیدیم عشقمان جنگ شد، جهانی شد و همه جا پیچید، آرمانی شد و عزیزترین سرباز جنگ شدیم و مدال گرفتیم.... سرهنگ شدیم زیر بارعشق کمرمان خم شد طاقت دل بی تابمان کم شد پر شدیم از روز های بارانی (ایده ی لوس بوسه درمانی) ادامه دارد.... (عسل بانو) پی نوشت 1: این شعر اولین دستاورد ذهنی عسل بانوی کالسکه چی در سال نود می باشد. می دونم پرشده از بی وزنی، ولی دوست دارم یه قصه به نظم بگم. یه قصه ی دنباله دار. یه قصه برای بچگیه آدم بزرگای امروز، که یه روز با قصه های ده شلمرود خوابشون برد، که آخر قصه همیشه حسنی دیگه تنها نبود و کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها.... اشکالی داره؟ پی نوشت 2: سیزده را همه عالم به در امروز کنند من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم پی نوشت 3: یادش بخیر، سیزده بدر های بچگی و دلهره ی فردای مدرسه و پیک های نوروزی که همون روزهای اول نوشته بودم انگار یه صدایی از دوووووور می گفت: به غروب سیزده بدر فکر کن ( از طرف ستاد زهرمار سازی عید). همیشه بعد از یه تعطیلی طولانی با دلهره می رفتم مدرسه پی نوشت 4: ماهی قرمز هفت سین ما تنها شد، دوستش مرد. کاشکی آسان شود این دردهای مشکلت گوشه ای آرام گیرد قایق بی ساحلت چون معما بی جوابی، مثل سنگی؛ محکمی با چه آغشته خدا، ای نازنین، آب و گلت؟ مثل آئینه زلالی، مثل دریا بی قرار شعر کامل شد ولی کامل نشد حرف دلت ((عسل بانو)) پی نوشت 1: تحت تاثیر حرف های امروزت این شعر مهمانم شد، هر چند حق مطلب ادا نشد و نتونستم احساسم رو، و احساست رو پیاده کنم. آرزو می کنم گوشه ای آرام گیرد قایق بی ساحلت. پی نوشت 2: تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای نوشته ها که توئی، نا نوشته ها که توئی پی نوشت 3: عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ که به عمری نتوان دست در آثارش برد (حسن منزوی) پی نوشت 4: داشتم می گفتم که واااااای فردا باز باید برم دانشگاه و صبح تا شب آزمایشگاه و .... خواهرم از یه مجله شعری آورد که بخونم، و با خوندنش آرام شدم، بیت آخرش طلاست. گر تأمل پیشه شد رهرو به موطن می رسد بعد هر شب در تأمل روز روشن می رسد هر که سستی می کند آخر پشیمان می شود لحظه ی انگشت بر دندان گزیدن می رسد نیمه ی راهیم و نصف راه باقی مانده است پس هنوز آوازه ی آغاز کردن می رسد همتی در کار کن، فکر مزاحم دور ریز شاخه را بعد از هرس، هنگام رستن می رسد آن که سختی های کاری را تحمل می کند عاقبت وقت درو خوشرو به خرمن می رسد "یسر" در قرآن ما دنبال هر "عسر" آمده تکیه بر قرآن بکن، یوسف به موطن می رسد این غزلم شاید وصف حال توست روزی که مهرش از شهر تو کوچید، و شاید وصف حال مسافران تازه رسیده ات،در روز گار غربت. و شاید.... به هر تقدیر ..... لبخند تو چون پیچکی بر بید دل پیچیده بود انگار بذر ماندنت آنجا کسی پاشیده بود هر روز گرم و گرم تر، تنها برای بودنت خورشید مهرم بی صدا، آن روز ها تابیده بود روزی که ای بیدارتر محکوم کردی خواب را آنجا، میان خفتگان، رویای من خوابیده بود تفهیم کردی بارها درس محبت را چه سود حرف دلت را قلب من آن روز ها نشنیده بود اشک هم از خنده ها بی رحم سبقت می گرفت روزی که مهرت بی خبر از شهر ما کوچیده بود در هفت رنگ زندگی آنجا که منشوری نبود بی رنگی ام را گوئیا رنگین کمان فهمیده بود (عسل بانو) پی نوشت1: این روزها که می گذره حس غریبی دارم، وصف ناشدنی. شاید حسی باشه مثل وقتی که تاب بازی می کنی، که میری به آسمون و وقتی بر می گردی ته دلت قلقلک میاد. نمی دونم... گفتم که نمیشه وصف کنم. ناشناخته است. پی نوشت 2: حتما امروز دلت می خواد بگی: آمدی جان به قربانت ولی حالا چرا؟ مگه نه؟ پی نوشت 3: یه حس دیگه هم دارم این روزها، انگار دارم یه سریال دنبال می کنم، اما سریال من مثل سریال های ایرانی از قسمت اول تهش معلوم نیست، هر قسمتش می تِرِکی از هیجان. پی نوشت 4: حسودیم میشه.... حسودیم میشه.... حسودیم میشه من دلم یه بابابزرگ گوگولی می خواد مثل زبل خان. پی نوشت 5: دارم می مُرَم از خستگی، چشمام باز نمیشه، 7 صبح رفتم دانشگاه 7 شب بر گشتم ولی دارم وبلاگ می نویسم پر از پی نوشت پدر عشق بسوزه، بسوزه آخ بسوزه که شدم به خاطرش با نمره ی بیست رفوزه دوستت دارم تو را، تنها، نمی دانم چرا؟ خویش را گم کرده ام، اما نمی دانم چرا؟ پیچشم داد خدا در نفسم تاب افتاد بسته پایم را دلم، آنجا، نمی دانم چرا؟ عسل بانو
پی نوشت: با تو قدم زدن را آنقدر دوست دارم که به جای خانه برای عشقمان جاده خواهم ساخت. (عسل بانو) دلم شکسته از تو و نگاه تکراری دوباره شب زدگی، گریه، آه تکراری دوباره تبرئه، توجیه و بعد بی تردید دروغ، دروغ، تک پناه تکراری دوباره توبه و ابلیس در ستیز هم اند شروع ترس خدا از گناه تکراری سراب عشق تو را دیده اند چشمانم حضور پیچک مهر، گیاه تکراری هنوز منتظرم من، قرار یادت هست؟ آری، همان ..... وعده گاه تکراری! پی نوشت: دلم گرفته، دلم شکسته، مثلا امشب ولنتاینه..... شاید مشکل از چشمان منه که دوست دارم همه چیز و همه کس رو خوب ببینم. دلم از نگاه های تکراری گرفته...چی میشه تعریفمون رو از زندگی عوض کنیم؟ نمی دونم نگاه من تکراریه یا نگاه مردم.... چشممان بود به آئینه و آئینه شکست آدم از تلخی این تجربه ها می فهمد که به زیبائی آینه نباید دل بست به قول دوست شاعرمون (مهدی فرجی): چیزی نمانده از منِ آن روزهای من گل داده ام که باد شوی، پرپرم کنی باز خوبه این شب ولنتاین شعری گفتم، وقتی شعر میگم خوشحالم. ((یادش به خیر پشت مرا ناگهان شکست آن دوست که خواست بمیرد برای من)) اینم از ولنتاین من..... (عسل بانو) چه حرف ها که در دل مانده ست تا بگیری رسمش نبود خود را اینقدرها بگیری من که به راه مجنون لیلای بی حسابم تا کی برای هر حرف باید خطا بگیری (پس گوش کن به حرفم سربسته تا بگویم) شاید تو ماجرا را از ابتدا بگیری راز و نیاز با تو، خاموشی و سکوت است شاید که رد من را از این صدا بگیری دل از سلام اول تقدیم شد به سویت بر دست مانده این دل، آنقدر تا بگیری آقا قبول دارم تو بهترینی اما رسمش نبود خود را اینقدر ها بگیری پی نوشت: تولدِ یک احساس است. نا خواسته و غیر منتظره می آید. در نمی زند. ناگهان حاکم وجودت می شود. به دیدن نیست، به شنیدن هم نیست. کم نمی شود، زیاد هم نمی شود. یک چیز نیست، همه چیز است. از قلبت نمی رود ، که گوشه ای از خیالت کز می کند. دلت می خواهد دعوا کنی، لج کنی، قهر کنی و زودتر از همیشه پشیمان می شوی. می خواهی آشتی کنی و از دلش در بیاوری. به هر تقدیر عشق اجازه نمی گیرد که بیاید و می آید. حالا اسمش را بگذار سر به هوایی یا هر چیز دیگر..... عشق زاده می شود با ما بی آنکه بخواهیم (عسل بانو) ای دلپذیر تر از ساعت های پر تپش انتظار ای نازنین تر از افسانه های نا گفته تکرار کن قصه ی من و تو و چتر و باران را گاه یک نگاه بزرگترین فریاد است بیا و بر سرم فریاد کن. (عسل بانو) پی نوشت: این آخرین دستاورد ذهنم بود. امروز چیزی ندارم بگم، فقط به قول نیما: یاد بعضی نفرات روشنم می دارد قوتم می بخشد یاد بعضی نفرات رزق روحم شده است وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست جراتم می بخشد چگونه بنویسمت ای سخاوت بی پایان که شکست شوکت درد را صراحت چشمانت ******* چگونه بنویسمت ای ستبر، ای بزرگ وقتی شعرهایم بر کعبه ی چشمت نماز می کنند و سجاده ام همیشه بارانی ست (عسل بانو) پی نوشت: خیلی چیزها دوست دارم بنویسم، ولی کلمه ها جوابگو نیستند. همین. عسل بانو. از کجا شروع شد قصه که مثل حس بلعیدن نسیم در گرمای تابستان در حجم کوچک الفاظ نگنجید؟ و با تلنگر واژه های تو ای قلّه ی صبور آینه شدم که برای درد تو بشکنم و آینه که بشکند هزار بار دیدنش تماشایی است (عسل بانو) پی نوشت: انگار از این مدل شعرا هم می تونم بگم. شعر نو یا سپید، نمی دونم! من فقط احساسم رو میگم. یک هیچ به نفع دل تو تا فردا.... نگرانم نکند حال تو بهتر نشود روزگار تو و این درد-عزیزم- نکند سر نشود نگرانم، نگرانم، نگرانم تو ولی صبر کن، خاطرت ای خوب مکدّر نشود (عسل بانو) پی نوشت: نگرانم دیگه، حال و حوصله ندارم. همین دو بیت بیشتر مهمانم نشد. (عسل بانو) آمدم شاید کمی از درد هایت کم شود تا مبادا زیر باری شانه هایت خم شود خواستم با چشمه ای لبخند مهمانت شوم همنشین غصه ها و رنج پنهانت شوم عشق آمد با خیالی، ناگهان تصویر شد من نمی دانم چرا، اما به هر تقدیر شد چشم تا بر هم زدم دیدم به تو لیلا شدم دست و پایی می زدم، دیدم خودم دریا شدم آمدم، اما نمی دانم چه شد؟ باران گرفت؟ غصه ای پیدا شد و در قلب تو سامان گرفت نو بهاری داشت می آمد ولی پاییز شد کاسه ی صبری که می جوشید هم لبریز شد راه روشن بود، اما ناگهان تاریک شد تک مسیری تا خرابستان شد و باریک شد رفتی و لیلای تو شیدا و تنها مانده بود رفتی و یک ثانیه گویا ز دنیا مانده بود رفتی خورشید رفت و آسمان باران گرفت بغض های بی قراری در گلویم جان گرفت **************** در دل دریایی ات یک چند کشتی راندم و.... کشتی ام امروز و در طوفان دریا ماندم و...... (عسل بانو) پی نوشت: این جدید ترین شعر منه، مخم قد نداد بیشتر ادامه بدم، به خاطر همین آخرش سه نقطه گذاشتم. شاید بعد ادامه بدم این شعر که مهمانم شد، تفآلی زده به دیوان حافظ. مثل همیشه با غزلی که آمد مبهوت ماندم. بهترین دوست منه حافظ. همیشه حرف دلم رو میگه. این بود غزل: هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من ان سرو خرامان نرود از دماغ من سر گشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من وز دل من آن نرود آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود هر که خواهد که چو حافظ نشود سر گردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود . احساس می کنم جای آخرین غزلم – برایش بنویسید- خیلی خالیه. اصلا اون غزل همیشه باید بالاترین قسمت وبلاگ باشه. بگذریم.... تا بعد. عسل بانو امروز من و لیلای دیگرت هر یک به خیالی گرفتیم در برت گفتی که لیلاست بی تاب شدم گفتی و پیش دلم آب شدم انگار تازه از سفری دور می رسد شاید دلش شکسته و رنجور می رسد آزرده است و نگاهش که می کنم انگار دوست دارمش، خدایا چه می کنم؟ انگار دوست دارمش که عاشقت شده دلش مرد شده و لایقت شده انگار درد من و او یکی شده سخت است، گرفتار مشکلی شده دل در کدام کوچه ی این شهر بسته است؟ لیلاست، کدام گوشه نشسته است؟ لیلا بیا گرفتار جام و باده ای لیلا سلام، مثل منی، چقدر ساده ای لیلا دیر آمدی که شیداش منم ببین، مولوی گفت آشناش منم عاشق نبوده ای که رفیق خدا شوی از خود نرفته ای که به او مبتلا شوی یک لحظه گرم آینه بازی نبوده ای حتی دچار عشق مجازی نبوده ای این عشق از حضور دمادم شروع شد از ابتدای خلقت آدم شروع شد *************** حالا تو هستی و من و لیلای دیگری که آسمان شدی به مرغان بی پری (عسل بانو) پی نوشت 1: خدا رو شکر چشمه ی شعرم نخشکیده، هنوز من هستم و گه گاهی دو خط شعری پی نوشت 2: (برای سفرت) آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش *********** بی من از شهر سفر کردی و رفتی بی من از کوچه گذر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لبریز نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی گوئیا زلزله آمد گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی (بخشی از شعر هما میر افشار) سلام به هر چه روز سه شنبه، به هر چه عشق سلام به من که عاشق چشم شما شدم سلام به من که با آن همه ادا و ادعا از آنچه بودم بریدم، جدا شدم درود به هر که حسادت کند به عشق سلام به من که حسود عشق شما شدم سلام به من که در این عصر سرد سنگ لیلای عاشق پیشه ی افسانه ها شدم سلام به تو که مجنون شدی به من درود به من که به تو مبتلا شدم رفتی برو، خدای غزل پشت چشم هات سلام به من که شهره ی شهر وفا شدم (عسل بانو) پی نوشت: اینم از آخرین شعرم. اصلا اونی نشد که می خواستم. البته حق دارم با این فکر پریشون تراوشات ذهنی از این بهتر نمیشه. از یه طرف کار سنگین پایان نامه با این استادهای مشنگ... واز طرفی ...به تو افتاد مسیرم که بمیرم. شاید دیگه هیچ شعری به قشنگی (برایش بنویسید) نگم. دوست دارم همه وبلاگ رو از این غزلم پر کنم. دوباره می نویسمش: بنویسید دلش خواست که شیدا باشد تلخ اگر بود به شیرینی لیلا باشد بنویسید زمان با دل او یار نبود که اگر بود دلش خواست زلیخا باشد بنویسید نمک گیر شد او با یادت ودلش خواست که در یاد تو پیدا باشد بنویسید که تقدیر امان نامه نداد که سرش تا به قیامت به تو بالا باشد بنویسید کسی حال دلش درک نکرد که دلش خواست به غم های تو تنها باشد بنویسید خدا مونس غم هایش بود چه کسی مونس غم های تو حالا باشد؟ بنویسید که از مسجد و از معبد و از صومعه رفت و دلش خواست که تنها به تو،تنها به تو لیلا باشد الغرض قصه همین بود و نوشتید ولی تا ابد چشم دلم خیس و چو دریا باشد نامه را زرورقی سرخ بپوشانیدش کان همه عشق در این نامه هویدا باشد یه شعر دیگه جایی خوندم که نمی دونم شاعرش کیه، وصف حال قشنگیه: انگار خودش نبود عاشق شده بود بیچاره چقدر زود عاشق شده بود افتاد،شکست،زیر باران پوسید آدم که نکشته بود، عاشق شده بود (عسل بانو)
بنویسید دلش خواست که شیدا باشد تلخ اگر بود، به شیرینی لیلا باشد بنویسید زمان با دل او یار نبود که اگر بود دلش خواست زلیخا باشد بنویسید نمک گیر شد او با یادت و دلش خواست که در یاد تو پیدا باشد بنویسید که تقدیر امان نامه نداد که سرش تا به قیامت به تو بالا باشد بنویسید کسی حال دلش درک نکرد که دلش خواست به غم های تو تنها باشد بنویسید خدا مونس غم هایش بود چه کسی مونس غم های تو حالا باشد؟ بنویسید که از مسجد و از معبد و از صومعه رفت و دلش خواست که تنها به تو، تنها به تو لیلا باشد الغرض قصه همین بود و نوشتید ولی تا ابد چشم دلم خیس و چو دریا باشد نامه را زر وَرَقی سرخ بپوشانیدش کان همه عشق در این نامه هویدا باشد
(عسل بانو) یک لحظه چشمم را ببندم، خوب شد آقا دیدی دوباره چشم من مرطوب شد آقا بگذار برگردم به آن دریای طوفانی دریایی که با موجش دلم مخروب شد آقا بگذار یک تصویر تازه رو کنم حالا تصویر آن دل در غزل مصلوب شد آقا بگذار بنویسم کمی از قصه روزی که واژه هایم در قفس مکتوب شد آقا بنشین دمی تا حرفها آرام بنشینند با حرفهایم قصه ات محبوب شد آقا تا آمدی ای مهربان این دل فدایت شد دیدی چه ساده این دلم مغلوب شد آقا؟ پی نوشت: بی مقدمه اسم این غزل شد (خرابستان) به چند دلیل: اول اینکه افتادم به مسیر خرابستانی که بمیرم دوم اینکه هنوز غزل کامل نشده، باید برسونمش به خرابستان. این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی ست من ساخته از خاک کویرم که بمیرم ( عسل بانو) شعری که جوشید از دلم این بار باشد مال تو قابل ندارد این غزل، بردار، باشد مال تو گفتی، قسم دادی مرا، دعا کنم مرگت رسد نه نازنین، این حرفها صدبار...باشد مال تو از مردن و گور و کفن، از رفتن و از گم شدن این حرفهای بی ثمر، هربار باشد مال تو حرفی اگر از درد شد، هر بار باشد مال من حرف از قشنگی، زندگی، ایثار باشد مال تو (عسل بانو) گاهی بدون اینکه بدانم چه می کنم بی آدرس به کوچه بن بست می روم در خاطرات تو گم می شوم و باز بی اختیار به حاشیه، به پیوست می روم با داغ درد تو و نا مهربانیت در غربتی همیشه از دست می روم با این وجود تو هر چه خواستی بگو من در این جاده نفس تا هست می روم (عسل بانو) کاش می شد به عقب برگردم، ریز به ریز، از اول عاشقت هم نشوم، عشوه نریز، از اول باز باشی و بگویی و بخندی این بار هیچ تحویل نگیرم و تو نیز ... از اول باز ترسیدن و آن بازی قایم باشک من و تو در برویم سینه خیز، از اول باز هم قهر کنیم و برویم و فردا باز از نو آشتی و همه چیز از اول باز بد قول شوی، دیر بیایی، نگرانت باشم و تو هم در بروی تیز تیز از اول پی نوشت: فاصله بین عشق و نفرت، سلام و خداحافظی خیلی کوتاهه. اصلا سلام یعنی خداحافظ. اما انچه مهمه اینه که بین این فاصله چی میگذره و چی می مونه. .( عسل بانو) خاطراتت عجیب و بارانیست مثل قصه های زمانه ی ما نیست نشسته ام که بنویسم تو را اما آنقدر بزرگی که توی دفترم جا نیست تو غرق درد بزرگی و خوب می دانم که ماهویت ذاتش هنوز پیدا نیست صبور باش، بجنگ، مدارا کن در اوج نیاز، نخواستن،بگو تو زیبا نیست؟ پی نوشت: دیدن و شنیدن خیلی چیز ها آدم رو توی کار خدا حیرون می کنه حیرون که بشی تراوش ذهنت میشه این شعر. طبق معمول قافیه هاش توپ نیست. (عسل بانو) من که گفتم با تو خوبم، باز می پرسی چرا؟ یک ترنّم خوانده ام، از ساز می پرسی چرا؟ دوستم داری؟ نداری؟ دوستت دارم و تو؟ من نمی دانم تو هی لجباز می پرسی چرا؟ (عسل بانو) تو یک اشتباه خوشــایـندی همین تو، که هی قاه قاه می خندی و دلت هر چه خواست می گویی و دلت هر چه خواست می بندی * * * تو یک اشتباه خوشــــایندی که به دیار دلم مثال شبگردی که اگر دلت خواست باشی و که اگر دلت خواست برگر دی پی نوشت: خیلی وقتا گرفتار اشتباهی میشیم که نمی دونیم چرا و از کجا شروع شد. اگر کسی بپرسه چرا؟ چیزی نداریم بگیم. ولی با وجود این اشتباه حالمون خوبه، عجب اشتباه خوشایندی. تو یک اشتباه خوشایندی.
(عسل بانو) از انتظار دیدنت هوا چه پیر می شود برای رفتنت زمان چه زود دیر می شود نگفته ای چه کرده ای تو با صفای آسمان کز اشک شوق بودنت کویر سیر می شود چه سنگ ها که خورده ام به تند باد زندگی به اعتبار شانه ات دلم چه شیر می شود برای باغ گفته ام، به باد هم سپرده ام اگر مرا صدا کنی جهان منیر می شود سهیل بود مهر تو روانه شد به آسمان تو را به سایه ات قسم سهیل تیر می شود؟ پی نوشت: چقدر با این غزلم حالم خوبه، این غزل حال و هوای پدر داره. پدر همه چیزه دختره، تا هست، هستم. نباشه نیستم. درسته که( مادر دستم بگرفت و پا به پا برد)ولی هر بار که خوردم زمین دستم رو به شانه های پدر گرفتم و بلند شدم. به اعتبار شانه اش دلم چه شیر می شود. پدر پشت و پناه دختره، هر جوری که باشه، هر جا که باشه. بخوای نخوای پدرمی بخوای نخوای دخترتم دوست دارم عاشقم من دست همه پدر ها رو می بوسم. این غزل تقدیم شد به همه پدر های زمین.
((عسل بانو)) دعا می کنم که این بار مثل قبل... هی مشت می زنم به دیوار مثل قبل حس می کنم نشسته ای، درد می کشی این حس که تو با درد گرفتار مثل قبل... می بینمت به زندگی پشت کرده ای می بینمت که تو بیزار مثل قبل حس می کنم که تو از درد خسته ای اما هنوز بزرگوار مثل قبل... تاریخ تکرار کرد با تو قصه ای تکرار قصه ی حلاّج با دار مثل قبل عسل بانو می گفت به حرفهای من شک دارد (با لحن مُفتّشی که مدرک دارد) در این بازی حکم، با خشت دلش با هر ورقی هزار و یک تک دارد ((عسل بانو)) آقا شما با ما نگاهت،.....نه، ببخشید حتی سکوت و بغض و آهت....نه ببخشید آقا شما با ما سلامت مهربان بود؟ فکر من و یاد و پیامت..... نه ببخشید آقا ببخشیدا شما چیزی نگفتی؟ درد و غم و راز و نیازت......نه ببخشید آقا ببخشیدا ولی دیروز انگار حرفی شد و لحن و کلامت......نه ببخشید آقا شما دیروز این دور و حوالی شک می کنم، شاید من و وهم خیالت...نه ببخشید پی نوشت: داشتم فکر می کردم به اینکه چی میشه که آدما یه روز دم از عشق می زنند و یه روز حتی فرصت سلام و خداحافظی عادی رو هم ازت می گیرن؟ وقتی نیستی حرف از دلتنگی می زنند و وقتی هستی حتی نگاهت نمی کنند. می بینن که داری میای ولی سریع تر راه می رن که مبادا برسی و سلامی و کلامی و.... انگار نه انگار که حرفی زدیم از محبت، از عشق، .... یه جوری میشه که شک می کنی به هر چی گذشته ، باورت میشه که توهم بوده، به این چیزا فکر می کردم که حاصلش شد این گفتگوی خیالی که به نظم درآوردم. بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم می ترسم از خدای تو از آن عروس زشت همان که سرنوشت تو را بدون من نوشت همان خدا که تو خواندی و یافتی، ولی نه میان مسجد، نه معبد و کنشت حکم داد به اعدام یاد تو و بعد نوشت همه چیز را پای سرنوشت یعنی دوباره جاده و تنهایی و خدا یعنی هنوز چند قدم مانده تا بهشت پی نوشت: حال غزلم خوب شد ولی حال خودم اصلا خوب نیست دارم می رسم به غزل های مدرن. ترشی نخورم یه چیزی میشم! من واقعا از خدایی که بعضی ها می سازن می ترسم. خدای خودم زشت نیست، قشنگه، ارحم الراحمینه، مهربان ترین مهربان هاست. اما خدایی که بعضی ها می سازن تر سناکه، شدید العقابه، اگه منو تهدید کنی به نفرین و عدم بخشش ، اون هرگز نمی بخشه. اگه تهدید کنی که بهم نگاه نمی کنی ، اون هرگز به من نگاه نمی کنه. اگه اونی نشم که تو می خوای، خدا هم منو نمی خواد. چه روزگاری شده واقعا، همه چیز درهمه، نمی شه سوا کرد. باید همرنگ جماعت باشی، وگرنه کلاهت پس معرکه ست. در دیار ما که هر کالا به هر جا در هم است خوب و بد، معیوب و سالم ، زشت و زیبا در هم است گر خریداری کند کالای خوب از بد جدا با تشر گوید فروشنده که آقا در هم است باز هم باید وجود عشق را اثبات کرد جمله ها را صادقانه وقف احساسات کرد باز باید سفره دل را کناری باز کرد یا که مولانا شد و یک مثنوی آغاز کرد یا که باید صحبت از نیما و از سهراب کرد یا که خاموشی. فدا را لحظه های ناب کرد باز باید عاشقانه از شقایق یاد کرد از حضور بی غرور آن حقایق یاد کرد کاش می شد اشک ها را خالصانه آه کرد یا که مانند ((علی)) هم صحبتی با چاه کرد با هوای یار آن سوی زمان بیداد کرد یا که تنها ماند و از هجران دمی فریاد کرد شاید از خورشید اندک صحبتی با ماه کرد قصه های درد و هجران جملگی کوتاه کرد یا که در آئینه با خود صحبت از احساس کرد بعد در دل آرزوی دیدن الماس کرد باز باید جان شیرین را فدای یاس کرد مثل آن کاری که در کرب و بلا(( عباس)) کرد پی نوشت: انقدر ذهنم پریشونه که فقط می خوام یه جوری خالی شم. پناه آوردم به شعر. البته اگه بشه اسم این تراوشات ذهنی رو شعر گذشت. این که نه غزله، نه رباعی، نه قصیده، نه دو بیتی. ردیف توی همه مصرع ها تکرار شده. گمونم یه سبک شعر ی ابداع کردم. کاش یکی بیاد کشفم کنه. حالا کاش بشه اسمش رو گذاشت شعر . به قول حافظ: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد. چقدر خسته ام. ((عسل بانو)) یک غزل آمد ولی قافیه هایش توپ نیست مثل این حال خرابم... حالم اصلا خوب نیست این دلم تاریخ شد، تاریخ یک درد بزرگ من کتابش می کنم، این کارِ (زرین کوب)نیست پی نوشت: وقتی دنیا رو سرت خراب میشه، وقتی کمر دلت خم میشه، وقتی حیرونی بین بودن ونبودن، اون وقت حالت مثل من میشه. قافیه های غزلت جور نمیشه و میزنی به کوچه دوبیتی. احساس می کنم چند سال پیرتر شدم. وسط این حال خراب نفهمیدم چند غزل آمدو از ذهنم پرید. وصف حال من شد این دوبیتی. این وسط نمی دونم اسم استاد( عبدالحسن زرین کوب) از کجا پیدا شدو قافیه رو جور کرد. همین نشون میده که حالم اصلا خوب نیست. (پیوسته شناورم در این وسعت اشک باید به حساب چه کسی گریه کنم؟) همین. ((عسل بانو )) یک روز می رانی مرا، روزی صدایم می کنی فردا اگر دیر آمدم، حتما جوابم می کنی امروز با خود می بری تا اوج آن حس غریب فردا که می بینی مرا، از خود جدایم می کنی دیروز می گفتی برو، عادت کنم بد می شود! حالا چرا با درد خود پس آشنایم می کنی؟ یک روز می گویی که من خوبم، گلم، دردانه ام یک روز اگر (( نقد)) آمدم ((نسیه)) حسابم می کنی امروز می گفتی که من سنگی تر از سنگم ولی فردا که بشناسی مرا، حتما سپاسم می کنی سنگم ولی با این همه، گوش توام، این را بدان با غصه هایت روز و شب داری مذابم می کنی دریای آرام مرا، طوفان شدی، بر هم زدی با حرف می خواهی مرا....نه، انعکاسم می کنی پی نوشت: نفهمیدم کجای زمین بودم که این غزل آمد و مهمانم شد..... اصلا چرا دروغ همین پیش پای تو، گفتم یک غزل بنویسم برای تو .......باز شاعرم کردی. ((عسل بانو)) آن طرف تویی، تنها، آخرِ جوانمردی این طرف من و... تنها با تو حس همدردی آن طرف کسی دارد بی گناه می میرد این طرف همه شادند، در کمال خونسردی گفته ای که بیماری، زخم تیغ می خواهی این طرف همه اما... در نهایت سردی گر چه دست من خالیست، با تمام احساسم... با تو و غمت اینجا، انتهای دلسردی حس من به تو شاید...نه، ولی ، اگر...اما خوبِ من نمی دانم، باورم نمی کردی؟ مثل آتشم امشب، شعله می کشم از تب با غمت چه آوردی؟... باز شاعرم کردی پی نوشت: چشمه شعرم خشکیده بود، باریدی.... دوباره جوشید... باز شاعرم کردی. (( عسل بانو)) کاش می گفتی چرا من لایق عشقت نبودم من که با تارم، به پودم، بودنت را می ستودم
کاش یک بار از سر شرم، از نماندن گفتی بودی یا که قبل از بودن من مریمت را چیده بودی من که در ناباوری ها ، رفتنت را می نگارم ذره ای هم آنچه گفتی، به خدا باور ندارم من که از آن روز اول گفته بودم میروی تو باز با اصرار و خواهش از نرفتن دم زدی تو
رفتن؟ آن هم بی صدا؟ اما جوابم این نیود... گفته بودم می روی، تو جا زدی، اما چه زود! نوری از یاد تو مانده، روشن، اما بی فروغ حرفهایت مثل قصه، خواندنی اما دروغ
داستان عشق ما افسانه ای شد ماندگار بر زمینم زد عجب این بی مروت روزگار
تا حالا عاشق شدی ؟عاشق حرفای کسی کالسکه چی؟ خریده غربت چشماتو کسی کالسکه چی؟ شده آفتابی بشی میون روزای کسی بعد بارونی کنی آبی رنگای کسی کالسکه چی؟ شده تکراری بشی میون تکرار کسی گم بشی میون حرفای کسی کالسکه چی؟ شده بچگی کنی جریمه شی نخوای بگی اما بعدش ببینه جاده ی اشکاتو کسی کالسکه چی؟ شده نامردمی ها رو ببینی کالسکه چی هیچ نگی بعد اقرار کنی به خوبی و خیر کسی کالسکه چی؟ گریه کردی تا حالا ببینی چه رنگیه؟ طعم خندیدنو فهمیده کسی کالسکه چی؟ باز دوباره عروسکم یه جورایی بلا شده جادوی دیو دو سر اون ور قصه ها شده نمی دونم چه دردیه طفلکی مبتلا شده گمون کنم دیوونه ی عروسک لیلا شده یه بار میگه سیندرلاس شاهزاده عاشقش شده فکر می کنه نیمه شبه باید بره دیرش شده یه بار میگه شیرین میشه تا فرهادو پیدا کنه یه بار می خواد لیلی بشه تا مجنون رو شیدا کنه یه بار ازم لوبیا می خواد بکاردش بالا بره شیشه ی عمر دیوه رو یواشکی پرتش بده بیچاره این عروسکه انگاری داره خل میشه دست و پاشم بگی نگی انگاری داره شل میشه حتی دیگه اتل متل یا کدوی قلقله زن قصه ی گیس گلابتون دختر شاه پریون هیچ کدوم از ترانه ها براش معما نمیشه عروسکا تو شهرشون دروغ که معنا نمیشه حیف که میگن عروسکه تو خونه یادگاریه خاطره ی قشنگیه خودش یه روزگاریه وگرنه حتمی قاضیه یه ماهی زندونش می کرد یا که مامان جون شبونه از خونه بیرونش می کرد حالا دیگه عروسکه خودش یه پا صدا شده قصه ی یک نگاه اون عروسک لیلا شده


| Design By : Pichak |
