کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

:پیش نوشت

فقط یک اسم مستعار است برای تمام حس هایی که اسمشان را نمی دانیم، هرکدامشان برای خود یک دلتنگی اند،

باران بیاید یا نیاید

تو باشی یا نباشی

خاطرت باشد یا نباشد

من خیس از یاد توام.

 

 

*********

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند 
هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

 

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

 

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را » 



((کاظم بهمنی))

 

[پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧] [٩:۳٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نمانده در سرمان جز همان خیال رسیدن

زمانه می دهد آیا به ما مجال رسیدن؟

 

نمانده راه درازی، بخوان که با تو دوباره

امیدوار بمانم به احتمال رسیدن

 

قدم قدم نفست را پناهگاه دلم کن

که ناب و تازه بماند، همیشه حال رسیدن

 

تهی ز وسوسه هایم هر آنچه بود گرفتی

چه در  ازای  نماندن، چه در قبال رسیدن

 

عجب عدالت محضی، درست قسمتمان شد

مرا زوال و بریدن، تو را کمال رسیدن

 

پی نوشت1:

خدایا! تو را شکر می‏کنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق می‏سوزم، یا در شدت درد می‏گدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب می‏شوم، و سروپای وجودم روح می‏شود، لطف می‏شود، عشق می‏شود، سوز می‏شود، و عصارة وجود بصورت اشک، آب می‏شود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو می‏چکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد، و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.

        (دکتر چمران)

 

پی نوشت2:

آرزوهایت را برآورده می کند ،  آنکه آسمانی را برای خنداندن گلی می گریاند.

 

[شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٤] [۱۱:٢۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتی‌ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم
«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!

فاضل نظری

 

 

 

 

 

پی نوشت:

 

نشستم که داستان دنباله دارم رو ادامه بدم این سرماخوردگی امان نداد،

 به قول جلیل صفربیگی:

سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم



 

 

[شنبه ۱۳٩٠/٢/۱٧] [٩:٤٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخریم منزل ما کوچه سرگردانی است
دربه در در پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم...

فاضل نظری

 

پی نوشت1:

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که "بهترم"

(نجمه زارع)

پی نوشت2:

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

     افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟      

(فاضل نظری)

 

 




 

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٤] [٩:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

می خواستم که از تو بگویم، نفس نبود

آتش گرفته بود وُ مرا ، راه ِ پس نبود

بعد از هجوم وحشی ِ آن تند باد زشت

دور و برم به جز تلی از خار و خس نبود

دیدم که از جماعت یاران ِ نیمه راه

حتی برای طعنه زدن ، هیچ کس نبود

در، باز بود وُ وسعت پرواز، دلفریب

اما مجال ِ پرزدنم از قفس نبود

سوزانده بود روح مرا هُرمی از عطش

از جام چشم های تو یک جرعه بس نبود

*

شاید که اشتباه و عجولانه بوده عشق

شاید که کودکانه ، ولیکن هوس نبود

می ترسم از ادامه ی راهی که دیگران

رفتند و در نهایت ِ آن هیچ کس نبود

 

 

بر گرفته از وبلاگ طهورا

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٩] [۱٠:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

اول آبی بود این دل،آخر اما زرد شد

آفتابی بود،ابری شد،سیاه و سرد شد

 

آفتابی بود،ابری شد،ولی باران نداشت

رعد و برقی زد،ولی رگبار برگ زرد شد

 

صاف بود و ساده و شفاف،عین آینه

آه،این ایینه کی غرق غبار و گرد شد؟

 

هرچه با مقصود خود نزدیکتر می شد،نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد،شد

 

هر چه روزی آرمان پنداشت،حرمان شد همه

هرچه می پنداشت درمان است،عین درد شد

 

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

 

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

 

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد:زوجی فرد شد

 

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

 

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد!

وبلاگ شاپرک

 

 

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۸] [۱۱:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

 

(غلامرضا طریقی)

 

پی نوشت 1:

با توبودن؛ مثل افتادن در چاه است با چشمان باز،

که بیاورندت بیرون و داد بزنند سرت که: کوری مگر دختر؟

و تو گرد و خاک لباست رو بتکانی؛ با حرص

و بخندی؛ زورکی

(عسل بانو)

 

پی نوشت 2:

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

(فاضل نظری)

 

پی نوشت 3:

 آیین عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده زلیخاعوض شده است

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

درعشق سال هاست که فتواعوض شده است

حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق

من همچنان همانم ودنیا عوض شده است

(فاضل نظری)

 

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢] [٩:٤٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دلی که می‌کشی از آن عذاب بی‌رحم است
قبول می‌کنم او بی‌حساب بی‌رحم است

خودت از آن دمِ اوّل سؤال کردی: هست
دلت چگونه؟ ـ و دادم جواب: بی‌رحم است

تو تشنه سمت دلم آمدی؟ نمی‌دانی
که شاهزاده‌ی زیبای آب بی‌رحم است؟

وَ گونه‌های تو سرخند و سوخته گفتی
که در ولایتتان آفتاب بی‌رحم است

تو کنجِ خانه نشستی که اعتراض کنی
به دختری که در این اعتصاب بی‌رحم است

من این خدای تو را دیده‌ام؛ دعایت را
از او نخواه کند مستجاب، بی‌رحم است

 

(نجمه زارع)

پی نوشت 1:

 

 

نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته‌اید که عاشق‌شدن ارادی نیست

(نجمه زارع)

 

 

پی نوشت 2:

 

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

(نجمه زارع)

پی نوشت 3:

 

باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی!

(نجمه زارع)

 

 

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۱] [۱٠:٢٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دل تو یا برای من و یا برای دیگری

به من نمی دهی نده، دلت برای دیگری

 

من ِ جوانِ ساده سر تو را بپرورم که تو

به وقت میوه دادنت کنی هوای دیگری؟

 

من این همه تحمل شکنجه می کنم چرا؟

که آشنای من شوی نه آشنای دیگری

 

نه مثل من که جان خود دهم برای دیدنت

نه مثل تو که دم به دم کنی هوای دیگری

 

اگر جدا شدی دگر، اجازه ات نمی دهم

مرا صدا کنی، برو ...بزن صدای دیگری

 

دمی به خود بیا ببین در این سراب تازگی

نه دیگری سزای من ، نه تو سزای دیگری

 

((امیر آل هفت تن-اهواز- انجمن ادبی شیدا))

 

پی نوشت 1:

هر وقت بهار می آید دلم مثل روز های ابری گیلان می گیرد، فکر می کنم قسمتی از شعر هایم تبخیر شده است.

 

پی نوشت 2:

دلم برای سه تارم تنگ شده.

خودم رو تنبیه کردم ، نمیرم سراغش.

 

پی نوشت3:

مردد مانده ام اینجا میان ماندن و رفتن

          که بین چشم و ابرویت بلا تکلیفی محضی است

پل ابروت می گوید: توقف مطلقا ممنوع

        نگاهت می دهد اما به من فرمان که اینجا ((ایست))

دوباره بی وفایی امتحان می گیرد از عشاق

        زلیخا صفر، مجنون صفر، یوسف بیست، لیلی بیست

 

 

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٧] [۱٠:۳۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گر چه رفتار تو با گفتارت اصلا جور نیست

فکر من آنقدر ها هم از سر تو دور نیست

در تن شب های من رنگ شب بغداد هست

صبحم اما هیچ رنگ صبح نیشابور نیست

برسر این گور من بیهوده شیون میزدم

تازه فهمیدم که اصلا مرده ای در گور نیست

بی تو ممکن نیست من باشم ...وجود سایه در

متن دنیا گنگ و بی معناست وقتی نور نیست

شک ندارم اشک می ریزند ماهی ها در آب

اشک ماهی ها نباشد آب دریا شور نیست ....

"مهتاب یغما"

 

 

پی نوشت:

          دریا چه دل پاک و نجیبی دارد

                                چندیست که حالات عجیبی دارد

                                           این موج که سر به صخره ها می کوبد

                                                       با من چه شباهت عجیبی دارد

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۸] [۱٠:٢۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد
مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه
ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ
شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است
مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب
پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای !
تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین
در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب
رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب
سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی
لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام
اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج
می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد

"دوستت دارم"  که آمد بر زبان خوابم گرفت
متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است
عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

اصغر عظیمی مهر

 

 

  پی نوشت1:

 

  آیینه ... زلال ...نرم...مرمر...دل تو

   یک دهکده لبریز کبوتر... دل تو

   من قلک عشق خویش را می شکنم

     یک خانه اجاره می کنم ... در دل تو

      

    

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٧] [۱٠:۱٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد

حسین منزوی

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٥] [۱٠:٤۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

رودم و در تب و تابم، بروم تا دریا
بروم حرف دلم را بزنم با دریا

دوری و فاصله انداخته از پای مرا
آه از این فاصله و دوری دریا ... دریا!

در سراشیبی کوه­ام؛ وسط دره و دشت
مانده ام عشق کشیده است مرا یا دریا...؟

بس که پا کوفته ام، پا به زمین می­ترسم
نشناسد من پر آبله پا را دریا

کنده ام از دل هر صخره مسیری تا او
می­روم تا خود او... تا خود دریا ... دریا!

می­روم تا که بگویم غم دوری سخت است
کنده این عشق چو کوهی دلم از جا دریا

نکند لحظه دیدار به توفان بخورم
و نبینی که من افتاده ام از پا دریا!

مریم سقلاطونی

پی نوشت:

وقتی می فهمی عاشق شدی، دوست نداری بخوابی، چون واقعیت شیرین تر از رویاهات شده.

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٦] [۱٠:٢۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام

سیدحمیدرضا برقعی

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٦] [۱٠:۱٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

باز دوباره عروسکم یه جورایی بلا شده

جادوی دیو دو سر اون ور قصه ها شده

گمون کنم دیوونه ی عروسک لیلا شده

نمی دونم چه دردیه طفلکی مبتلا شده

یه بار میگه سیندرلاست،شاهزاده عاشقش شده

فکر می کنه نیمه شبه، باید بره، دیرش شده

یه بار ازم لوبیا می خواد بکاردش ، بالا بره

شیشه ی عمر دیوه رو یواشکی پرتش بده

یه وقت میگه شیرین میشه تا فرهادو پیدا کنه

یه وقت می خواد لیلا بشه تا مجنونو شیدا کنه

بیچاره این عروسکم حسابی داره خل میشه

دست و پاشم بگی نگی انگاری داره شل میشه

حتی دیگه اتل متل، یا کدوی قلقله زن

قصه ی گیس گلابتون، دختر شاه پریون

هیچ کدوم از افسانه ها براش معما نمیشه

عروسکا تو شهرشون دروغ که معنا نمیشه

حیف که میگن عروسکه تو خونه یادگاریه

خاطره ی قشنگیه، خودش یه روزگاریه

و گر نه حتمی قاضیه یک ماهی زندونش می کرد

یا که مامان جون شبونه از خونه بیرونش می کرد

حالا دیگه عروسکه خودش یه پا صدا شده

قصه ی یک نگاه اون عروسک لیلا شده

 

 

پی نوشت:

  وقتی دلم میگیره دلم برای بچگی تنگ میشه

این شعر  از اولین شعرهای منه، تقدیمش می کنم به بچگی خودم و تو.

مطمئنم که عروسک ها هم عاشق میشن، قصه ی پر غصه ی نگاه هم میشن.

 

(عسل بانو)

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٩] [۸:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

 

 

( نجمه زارع)

[جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۸] [۱٠:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت

آن‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت

من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت

 

نجمه زارع

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٦] [٩:٠٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 

(نجمه زارع)

 

 

 

     پی نوشت:

         آنقدر آه کشیدم که ز جان سیر شدم

                                  چهره ام گر چه جوان است ز دل پیر شدم

 

     هیچ وقت اینقدر بی قرار و ناراحت نبودم  .

     حتی حرف معمولی نمی تونم بزنم چه برسه به شعر.  

    دلم  می خواد دو مصرع به شعر قشنگ خانم زارع (روحش شاد)

 اضافه کنم:

        در نمازم سجده هم اینبار آرامم نکرد

                      مشت های بر در و دیوار آرامم نکرد

 

 

    ( عسل بانو)

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٥] [٩:٥٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

(نجمه زارع)

 

            پی نوشت:

 

    گفته بودی بی تو یادت از دلم پر می کشد

                                کی ز یادم می رود آن چهره ی مردانه ات

   یاد آن ایام شیرین خوش که خندیدی و من

                            با تمام هوشیاری ها شدم دیوانه ات

 

            (بر گرفته از وبلاگ سایبان عشق)

     ********

  وقتی حس می کنی حرف زیاده برای گفتن و....

  وقتی شعرت نمیاد.....

  هیچی اصلا بی خیال......

 

   (عسل بانو)                     

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۳] [۱٠:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از پس شیشه عینک استاد
سرزنش وار به من می نگرد
باز از چهره من می خواند
  که چه ها در دل من می گذرد
***
می کند مطلب خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است گناه
وای اگر بر دل نو خواسته ای
لشکر عشق بتازد بیگاه
***
می نشینم همه ساعت خاموش
در دلم با غم تو دنیاییست
ساکتم گرچه به ظاهر اما
در دلم باغم تو غوغاییست
***
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بی خبر داد کشیدم غایب
رفقایم همگی خندیدند
که جنون گشته به طفلک غالب
***
بچه ها هیچ  نمی دانستند
که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنهاست پی درس و کتاب

دل من در پی سودای دگر

***

من به یاد تو و آن روز بهار
که تو را دیدم با جامه ی زرد

تو سخن گفتی اما نه زعشق

من سخن گفتم اما نه ز درد

 


***
من به یاد تو و آن خاطره ها
یاد آن لحظه که بگذشت چو باد
که در این وقت به من می نگرد
از پس شیشه عینک استاد
***
با خیالت خوشم از اول زنگ
لحظه ای فارق از این دنیایم
زنگ خوردست منوچهر بیا
تو فریدون برو من می آیم...!

 

منوچهر سیستانی

[شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧] [٧:۳٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

میتوانی بروی قصه ورویا بشوی

راهی دورترین گوشهءدنیا بشوی

ساده نگذشتم ازاین عشق،خودت میدانی

من زمینگیرشدم تا تو،مبادابشوی

آخ مثل خوره این فکر عذابم میداد

چوب من را بخوری ؛ورد زبانها بشوی

من وتو مثل دوتا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم،بلکه تودریا بشوی

دانهء برفی وآنقدر ظریفی که فقط

باید ازاین طرف شیشه تماشا بشوی

گرهء عشق تورا هیچکسی باز نکرد

توخودت خواسته بودی که معما بشوی

درجهانی که پراز«وامق»و«مجنون»شده است

میتوانی«عذرا» باشی،«لیلا»بشوی

میتوانی فقط از زاویهءیک لبخند

در دل سنگ ترین آدمها جا بشوی

بعدازاین، مرگ نفسهای مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تـنها بشوی

 

 مهدی فرجی

[جمعه ۱۳۸٩/٩/٢٦] [٢:٤۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دنبال من میگردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم...داغ دوری! پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما "سرد" گفتی:

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد!

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم

 دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق میشود ساحل ندارد

 

مهدی فرجی

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧] [۱٠:۱٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

در مصاف من و تقدیر،خدا خوابش برد
تا مرا بست به زنجیر،خداخوابش برد

سرنوشت من و تو داشت به هم می پیوست
در همان لحظه ی تحریر،خدا خوابش برد

- چشم یلدایی تو، بوسه ی بارانی من -
وسط این همه تصویر،خدا خوابش برد

رود یک شب به هواخواهی تو لب وا کرد
مثل بت های اساطیر خدا خوابش برد

ختم لبهای تو را رخوت من رج می زد
آخر سوره ی انجیر،خدا خوابش برد

شب پرواز تو شاعر شدم و داد زدم :
وای بر من! چقدَر دیر خدا خوابش برد

حامد بهاروند

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦] [٩:۳۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش از این هرچار فصل روزگارم سردبود

شانه هایم بی بهار و شاخه هایم زرد بود

 

پیش از این در التهاب آباد داروخانه ها

هر چه گشتم درد بود و درد بود و درد بود

 

پیش از این حتی ردیف شعرهای خسته ام

آتش و خاکستر و دود و غبار وگرد بود

 

آه از آن شبها که تنها کوچه گرد شهرتان

بی کسی گمنام ، رسوایی جنون پرورد بود

 

از خدا پنهان نمی ماند ، چه پنهان از شما

مثل زن ها گریه سرمی کرد ، یعنی مردبود

 

زندگی انروز تا آنجا که یادم مانده است

مثل تا اینجای شعرم بی فروغ و سردبود

**

ناگهان امِا یکی همرنگ من درمن شکفت

شاد و شیدا عین گلهای بهارآورد بود

 

مثل شب ، مثل شبیخون ، مثل رؤیایی که گاه

در شبان بی چراغم شعله می گسترد بود

 

دیدم آن لیلای شورانگیز صحرا زاد را

تازه می فهم چرا مجنون بیابانگرد بود

 

حسن دلبری

[یکشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٤] [۱٠:۱۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!
یا پریشان شده ی موی پریشان شما، عفو کنید!


دست من نیست که عاشق شده احساساتم!
اینکه چشمم شده گریان شما، عفو کنید!


جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟
جان صد طایفه قربان شما، عفو کنید!


من کی ام شعر بگویم، بکنم وصفِ شما؟
همه عمر شدم گرچه غزلخوان شما، عفو کنید!


این چه ذکریست که جاری شده بر رود لبم؟
کفر من له شده ی صولت ایمان شما، عفو کنید!


من کجا؟ میل پریدن ز هواتان بکنم؟
بند بند نفسم بسته به زندان شما، عفو کنید!


گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید!
اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!

 

هدی به نژاد ( شمیم)

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٤] [۱٠:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تـو نیـستی و ایـن در و دیـوار هیـچ‌وقـت...
غـیر از تـو مـن به هیچ‌کـس انگـار هیـچ‌وقـت...

این‌جـا دلـم بـرای تـو هِـی شور می‌زنـد
از خـود مواظـبت کـن و نـگـذار هیـچ‌وقـت...

اخـبار گـفت شهر شما امـن و راحـت است
مـن بـاورم نـمی‌شود، اخـبار هیـچ‌وقـت...

حیفــند روزهـای جـوانی، نـمی‌شوند
این روزهـا دو مرتـبه تکــرار هیـچ‌وقـت

من نـیستم بیـا و فـراموش کـن مرا
کی بوده‌ام بـرات سـزاوار؟... هیـچ‌وقـت!

بـگـذار مـن شکـسته شوم تـو صبـور باش
جـوری بـمان همیـشه که انگـار هیـچ‌وقـت...

 

(نجمه زارع)

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٩] [٤:۱۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

سلام می کنم به تو، تویی که صادقانه ای

برای من، خودت و ما، یه حس عاشقانه ای

 

سلام تو فقط سکوت و یک نگاه شعله ور

شروع شد میان ما فضای شاعرانه ای

 

ندای قلب عاشقم به گوش کس نمی رسد

گمان کنم برای من هنوز محرمانه ای

 

دلم مثال  برف و تو همان حضور آتشی

چه کیف می کند دلم، چه عشق عادلانه ای

 

کسی سوال می کند اگر روی چه می کنم؟

به ذهن من نمی رسد جواب عاقلانه ای

سید محمد رضا حجازی

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٢] [۸:٤۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری، به تو یعنی، به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور

 

به همان سایه، همان وهم، همان تصویری

که سراغش ز غزل های خودم می گیری

 

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

به همان شیوه ی فهماندن منظور به هم

 

به تبسم، به تکلم، به دلارائی تو

به خموشی، به صبوری، به شکیبائی تو

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است

 

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش

می توان یک شبه پی برد به دلداگی اش

 

حتم دارم که توئی آن شبح آینه  پوش

عاشقی جرم قشنگی است در انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه توئی

عشق من، آن شبح شاد شبانگاه توئی

 

(بهروز یاسمی)

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱] [۸:۱٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دل تو هر چه بیشتر شبیه سنگ می شود

دلم برای دیدنت چقدر تنگ می شود

 

به عشق در تو گم شدن شبی دخیل بسته ام

به قیمت تمام دل اگرچه ننگ می شود

 

خودت بگو چه کرده ای ، تو با نگاه آینه

که  لحظه رهاییش پر از درنگ می شود

 

هزار بار بی صدا دلش برای تو شکست

و هیچ با دلت نگفت چو دید سنگ می شود

 

ولی تمام طول شب تو را ستاره می کند

و قدر بی وفائیت شبش قشنگ می شود

 

 

( فرادین فروغی- انجمن ادبی شیدا- اهواز)

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۳٠] [٩:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

کبریایی توبه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است

 

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبرو داری کن ای زاهد، مسلمانی بس است

 

خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم

بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

 

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال است می بارد ، فراوانی بس است

 

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود، قربانی بس است

 

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم

سفره ات را جمع کن ای عشق، مهمانی بس است

 

(فاضل نظری)

 

***************

 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

ای دریغ و حسرت همیشگی

 

(قیصر امین پور)

[شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٩] [٥:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حالا دچار رفتن و ناچار ماندنی

دنبال اینکه دل سر جایش نشاندنی

این رود تشنه را چه به دریا رسیدنی

این کفش خسته را چه به مقصد رساندنی

مردم تو را دهن به دهن جار می زنند

حالا شدی شبیه غزل های خواندنی

چیزی نمانده از من و حالا پلنگ من

در گیر دل بریدن و آهو رماندنی؟

با مرغ وحشی ات چه نکردی که اینچنین

در اشتیاق از سر بامت پراندنی؟

*******

پی نوشت:

به قول شاعر:

ما با دلمان هنوز مشکل داریم

صد سنگ بزرگ در مقابل داریم

معشوق خودش می برد و می دوزد

انگار نه انگار که ما دل داریم

جدی جدی انگار نه انگار که ما دل داریم، به قول خودم یک روز می راند مرا، روزی صدایم می کند.

(عسل بانو)

[پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٧] [٩:٤٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتی که پر بکش برو از آسمان من

باشد،  قبول، کفتر نا مهربان من

هر بار گفته ام که تو را دوست دارمت

پر می شود از آتش عشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتاده است باز به لکنت زبان من

آنقدر عاشقم که تو عاشق نبوده ای

دیگر رسیده کارد بر این استخوان من

نه، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی است، غم داستان من

باید که باز با تو خداحافظی کنم

آخر رسیده است به پایان زمان من

 

*********

 

حالا که خاک شد دل من گوشه حیاط

خوشحالم از مرور غم انگیز خاطرات

 

درد بزرگ من شده از دست دادنت

بر شانه ام گذاشته ای کوه مشکلات

 

تسبیح میزنم و تو را نام می برم

نامت شده است ذکر من و اصل واجبات

 

اما برای اینکه کسی نشنود تو را

نامت نمی برم شده حتی به احتیاط

 

این روز ها که اشهد ان لا اله تو

این روزها که چشم تو و حی علی الصلوه

 

حرف نگفته همه سالهای من

فریاد میزنم که دلم تنگ شد برات

 

در فال های هر شبه دیگر تو نیستی

حافظ تو را قسم به همان شاخه نبات

 

پی نوشت:

چقدر این شعر قشنگه، جای هیچ حرفی رو باقی نگذاشته. خوش به حال شاعرش.

بی خود نیست که من با شعر زندگی می کنم.

به قول فریدون مشیری:

اگر احساس می گنجید در شعر      به جز خاکستر از دفتر نمی ماند

وگر الهام می جوشید با حرف       زبان از نا توانی در نمی ماند

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٦] [٩:٢۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش  نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

 

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

 

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را

 

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

 

(فاضل نظری)

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٤] [٩:٤٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار. 

کمی آهسته تر شاید ... نه ، محکم تر قدم بگذار
 .

به شدت خسته ام از خود ، به شدت خسته ام از تو .


بیا این جان بی ارزش ، بیا دست از سرم بردار
 .

خدا می داند ای مردم ، دلم چون ساقه ی گندم
 ،

نمی رقصد بجز با گل ، نمی میرد مگر با خار
 .

نه با جن نسبتی دارم ، نه از اقوام انسانم
 .

مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار
 .

خودت بنشین قضاوت کن اگر تو جای من بودی،
 

چه می گفتی به این مردم ؟ چه می کردی به این دیوار ؟
 

خدایا گر چه کفر است این ،
  ولی یک شب از این شبها ، 

فقط یک لحظه - یک لحظه - خودت را جای من بگذار
 

 

(بر گرفته از وبلاگ آدینه)

 

 

پی نوشت:

 

چند وقت بود سعی داشتم خودمو بذارم جای آدمی که درد داره و نمی تونه دردش رو به کسی بگه و چاره ای جز مدارا نداره، می خواستم این درد رو شعر کنم.

ولی این فکر آشفته امان نمی داد.

چشمم خورد به این شعر که خیلی قشنگ بود. حس کردم می تونه همون چیزی باشه که دنبالش بودم. صحبت یه مرد با درد.

همین.

 

 عسل بانو

 

 

[شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٤] [٩:٥۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خاطراتت عجیب و بارانیست

مثل قصه های زمانه ی ما نیست

 

نشسته ام که بنویسم تو را اما

آنقدر بزرگی که توی دفترم جا نیست

 

تو غرق درد بزرگی و خوب می دانم

که ماهویت ذاتش هنوز پیدا نیست

 

صبور باش، بجنگ،  مدارا کن

در اوج نیاز، نخواستن،بگو تو  زیبا نیست؟

 

 

 

پی نوشت:

دیدن و شنیدن خیلی چیز ها آدم رو توی کار خدا حیرون می کنه

حیرون که بشی تراوش ذهنت میشه این شعر.

طبق معمول قافیه هاش توپ نیست.

 

(عسل بانو)

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱] [۱٢:٠۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من که گفتم با تو خوبم، باز می پرسی چرا؟

یک ترنّم خوانده ام، از ساز می پرسی چرا؟

 

دوستم داری؟ نداری؟ دوستت دارم و تو؟

من نمی دانم تو  هی  لجباز  می پرسی چرا؟

 

(عسل بانو)

[دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩] [٩:٥٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست....

نه نه! چه می گویم فقط اینکه

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من اینکه شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیش تان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست....

از دور می آید صدای پا

حتی همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست....

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩] [٩:٤٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بدون اینکه بخواهم شبیه او هستم

شبیه مرد پر از درد رو به رو هستم

 

شبیه مرد پر از درد های پنهانی

که رفته باز در افکار خود فرو هستم

 

تو کیستی! تو همان حس ناب مشترکی

که با تو یکسره در حال گفتگو هستم

 

تو کیستی! تو همان واژه صریح ولی

من آستانه یک بغض در گلو هستم

 

هم از عشیره اشکم، هم از قبیله غم

شبیه ابر بهاری بهانه جو هستم

 

چه ماجرای عجیبی است می گریزم و باز

به هر طرف بروم با تو رو به رو هستم

[شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٧] [۱٠:٢٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع از بی طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

 

چون شکست آیینه حسرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

[جمعه ۱۳۸٩/٧/۱٦] [۱٠:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تو یک اشتباه خوشــایـندی

همین تو، که هی قاه قاه می خندی

و دلت هر چه خواست می گویی

و دلت هر چه  خواست می بندی

              * * *

تو یک اشتباه خوشــــایندی

 که به دیار دلم مثال شبگردی

که اگر دلت خواست باشی و

که اگر دلت خواست برگر دی

 

 

پی نوشت:

خیلی وقتا گرفتار اشتباهی میشیم که نمی دونیم  چرا و از کجا شروع شد.

اگر کسی بپرسه چرا؟ چیزی نداریم بگیم.

ولی با وجود این اشتباه حالمون خوبه، عجب اشتباه خوشایندی.

 تو یک اشتباه خوشایندی.

(عسل بانو)

[جمعه ۱۳۸٩/٧/۱٦] [۱٠:۳٦ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از انتظار دیدنت هوا چه پیر می شود

برای رفتنت زمان چه زود دیر می شود

 

نگفته ای چه کرده ای تو با صفای آسمان

کز اشک شوق بودنت کویر سیر می شود

 

چه سنگ ها که خورده ام به تند باد زندگی

به اعتبار شانه ات دلم چه شیر می شود

 

برای باغ گفته ام، به باد هم سپرده ام

اگر مرا صدا کنی جهان منیر می شود

 

سهیل بود مهر تو روانه شد به آسمان

تو را به سایه ات قسم سهیل تیر می شود؟

 

 

پی نوشت:

چقدر با این غزلم حالم خوبه، این غزل حال و هوای پدر داره.

پدر همه چیزه دختره، تا هست، هستم. نباشه نیستم.

درسته که( مادر دستم بگرفت و پا به پا برد)ولی هر بار که خوردم زمین دستم رو به شانه های پدر گرفتم و بلند شدم. به اعتبار شانه اش دلم چه شیر می شود.

پدر پشت و پناه دختره، هر جوری که باشه، هر جا که باشه.

بخوای نخوای پدرمی    بخوای نخوای دخترتم

دوست دارم    عاشقم

من دست همه پدر ها رو می بوسم.

این غزل تقدیم شد به همه پدر های زمین.

((عسل بانو))

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳] [٧:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آقا شما با ما نگاهت،.....نه، ببخشید

حتی سکوت و بغض و آهت....نه ببخشید

 

آقا شما با ما سلامت مهربان بود؟

فکر من و یاد و پیامت..... نه ببخشید

 

آقا ببخشیدا  شما چیزی نگفتی؟

درد و غم و راز و نیازت......نه ببخشید

 

آقا ببخشیدا  ولی دیروز انگار

حرفی شد و لحن و کلامت......نه ببخشید

 

آقا شما دیروز این دور و حوالی

شک می کنم، شاید من و وهم خیالت...نه ببخشید

 

 

پی نوشت:

داشتم فکر می کردم به اینکه چی میشه که آدما یه روز دم از عشق می زنند و یه روز حتی فرصت سلام و خداحافظی عادی رو هم ازت می گیرن؟

وقتی نیستی حرف از دلتنگی می زنند و وقتی هستی حتی نگاهت نمی کنند.

می بینن که داری میای ولی سریع تر راه می رن که مبادا برسی و سلامی و کلامی و....

انگار نه انگار که حرفی زدیم از محبت، از عشق، ....

یه جوری میشه که شک می کنی به هر چی گذشته ، باورت میشه که توهم بوده،

به این چیزا فکر می کردم که حاصلش شد این گفتگوی خیالی که به نظم درآوردم.

 

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

                     باشد که نباشیم و بدانند که بودیم   

[جمعه ۱۳۸٩/٧/٩] [٤:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

می ترسم از خدای تو از آن عروس زشت

همان که سرنوشت تو را بدون من نوشت

 

همان خدا که تو خواندی و یافتی، ولی

نه میان مسجد، نه معبد و کنشت

 

حکم داد به اعدام یاد تو و بعد

نوشت همه چیز را پای سرنوشت

 

یعنی دوباره جاده و تنهایی و خدا

یعنی هنوز چند قدم مانده تا بهشت

 

 

پی نوشت:

 

حال غزلم خوب شد ولی حال خودم اصلا خوب نیست

دارم می رسم به غزل های مدرن. ترشی نخورم یه چیزی  میشم!

من واقعا از خدایی که بعضی ها می سازن می ترسم.

خدای خودم زشت نیست، قشنگه، ارحم الراحمینه، مهربان ترین مهربان هاست.

اما خدایی که بعضی  ها می سازن تر سناکه، شدید العقابه، اگه منو تهدید کنی به نفرین و عدم بخشش ، اون هرگز نمی بخشه. اگه تهدید کنی که بهم نگاه نمی کنی ، اون هرگز به من نگاه نمی کنه. اگه اونی نشم که تو می خوای، خدا هم منو نمی خواد.

چه روزگاری شده واقعا، همه چیز درهمه، نمی شه سوا کرد.

باید همرنگ جماعت باشی، وگرنه کلاهت پس معرکه ست.

 

در دیار ما که هر کالا به هر جا در هم است

                        خوب و بد، معیوب و سالم ، زشت و زیبا در هم است

گر خریداری کند کالای خوب از بد جدا

                       با تشر گوید فروشنده که آقا در هم است

 

[پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۸] [۸:٠۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی

 

مُهر دستان تو دنبال دعایی می گشت    

بار ها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

ذکر ها گفتی و بر گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 

بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

 

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

جمع کن؛ رشته ایمان دلم پاره شدست

من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧] [٩:۱٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak