آن صندلی منم....

فرقی نمی کند که کجایی، همین که ما

دلتنگ خاطرات هم، آرام و بی صدا

 

افتاده ایم روی ورق پاره های شعر

تو می نویسی از من و من بر تو مبتلا

 

حس می کنم کنار منی و نشسته ای

دل داده ای به جذبه خاموش لحظه ها

 

من در تو پلک می زنم و شعر می شوم

تو رفته ای و پر زده ای تا به نا کجا

 

تو نیستی و دور خودم چرخ می زنم

از ابتدای هر چه شده.... تا به انتها

 

ابری تر از همیشه ام و باد می وزد

امروز چه دوشنبه سردی است و هوا...

 

فردا به احتمال قوی روز بارش است

فردا سه شنبه است و در جمع بچه ها

 

یک صندلی خالی بی شعر های تو

توی  ردیف چندم این جمع با صفا

 

دق کرده است توی شلوغی جمعیت

شاعر شده است صندلی خالی شما

 

تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست

آن صندلی منم و نشستن در انزوا

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
فروشگاه

مرسی که سر زدی ممنون میشم منو با نام "فروشگاه اینترنتی با محصولات بسیار ارزان"لینک کنی و بگی تو رو با چه اسمی لینک کنم ممنون میشم.