شک

آقا شما با ما نگاهت،.....نه، ببخشید

حتی سکوت و بغض و آهت....نه ببخشید

 

آقا شما با ما سلامت مهربان بود؟

فکر من و یاد و پیامت..... نه ببخشید

 

آقا ببخشیدا  شما چیزی نگفتی؟

درد و غم و راز و نیازت......نه ببخشید

 

آقا ببخشیدا  ولی دیروز انگار

حرفی شد و لحن و کلامت......نه ببخشید

 

آقا شما دیروز این دور و حوالی

شک می کنم، شاید من و وهم خیالت...نه ببخشید

 

 

پی نوشت:

داشتم فکر می کردم به اینکه چی میشه که آدما یه روز دم از عشق می زنند و یه روز حتی فرصت سلام و خداحافظی عادی رو هم ازت می گیرن؟

وقتی نیستی حرف از دلتنگی می زنند و وقتی هستی حتی نگاهت نمی کنند.

می بینن که داری میای ولی سریع تر راه می رن که مبادا برسی و سلامی و کلامی و....

انگار نه انگار که حرفی زدیم از محبت، از عشق، ....

یه جوری میشه که شک می کنی به هر چی گذشته ، باورت میشه که توهم بوده،

به این چیزا فکر می کردم که حاصلش شد این گفتگوی خیالی که به نظم درآوردم.

 

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

                     باشد که نباشیم و بدانند که بودیم   

/ 0 نظر / 3 بازدید