غربت مقدر

پیش نوشت:


دامبلدور: دلت به حال مرده ها نسوزه نگران زنده ها باش، مخصوصاً اونا که بی عشق زندگی میکنند... ( هری پاتر)

**********************************

عشق غربتی ست مقدَّ ر

در خطوط دست های ما که کولیان زیرر پِت پِتِ رو به خاموشی شمعی می خوانند.

در رقص آتش چوپان که در چشمی می درخشد.

در نامه ای که از غربت می آید و همیشه دیر می آید.

در کاغذهای سفید ، که پر از معنای خوبند.

در سرهای تراشیده ی سربازان همیشه غریب.

در این همه راه که آمده ایم، آمده اید، آمده اند.

در رفتن تا سر حد اشتباه.

در غبار غریب دیوار خانه حین اسباب کشی.

در خس خس سینه ی پیری.

و در فال هایی که از حافظ می گیریم:

 

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود

                 تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

                   باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

                فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

               دام راهم شکن طره ی هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

                   که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

/ 7 نظر / 29 بازدید
sahbazohor

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.

شوکران

عشق داغ باطلی ست برپیشانی دیوانگان که چون بخواهند دیوانگی کنندباید عاشق باشند به همین دلیل ست که دیوانه واقعی وبی ادعا کم میبینی . بیاسوته دلان گرد هم ائیم که حال سوته دل دلسوته داند

شوکران

مجنون نبودم مجنونم کردی ازشهرخودم بیرونم کردی یار عاشق همیشه تنهاست فلسفه عشق شیدائی ست شیونست اشک ست و ماتم شایدبه همین دلیل میگویندسیاه رنگ عشقه

سعیده

تعبیری برای عشق ندارم ولی با غربت و غریبش موافقم

احسان

آمدم، طعنه مزن! جامه مدر! هیچ مگو.

رضا.م

عشق به شکل پرواز پرنده ست ..عشق خواب یه اهوی رمنده ست ...[اوه]

احسان

مکتب عشق ... احادیث و روایت دارد: " که دل آزاری و آشوب، ... نهایت دارد! " انتهای سفر عشق، ... همینجاست! که دل، عرض شرمندگی و ... قصد شکایت دارد شکوه ها، ... از تو و از درد جگرسوز من و، دل بی ذوق و سر، سر به هوایت دارد "سرپناه" از پس این قافیه ها می جویم از دو چشم تو که سودای جنایت دارد می روم ، می روم، از شهر تو، هر چند هنوز دل، هزاران غزل و قصه برایت دارد بی هوا، می روم و بند می آید نفسم این نفس، بد رقم! عادت به هوایت دارد ما که رفتیم! بمان در دل این شهر شلوغ که هزاران دل افتاده به پایت دارد آریا وطنخواه