انقلاب من

پیش نوشت:

تو شده ای انقلاب زندگی من؛

حالا هر آنچه در زندگی من است تاریخ دار شده است:

قبل از تو،

بعد از تو.

 

**********************************

گویند در دشت های بلند ختن آهو بچه ای می زیست به غایت غرّه و خوب صورت و هوشیار.

گردش نمی کرد مگر در بلندترین مرغزار ها.

چرا نمی کرد مگر از پر آب ترین علف ها و نمی نوشید مگر از بلندترین و زلالترین چشمه ها.

سخت مغرور و مطمئن به خویش بود.

با همه رعنائی و زیبایی و شاخ و سم و پوست، شکار هیچ شکارچی نشده بود.

روزی از روزها، وقتی که دیگر جوانی رعنا شده و از سحر تا شام محصور در میان گله ی ماده آهوان عاشق از این سوی به آن سوی می رفت،

در حال چرا رایحه ای به غایت خوش به مشامش رسید.

آنچنان که اگر شمیم همه ی بهارانی را که پشت سر گذارده بود و عطر آن همه دشت های پر سوسن و سنبل را که زیر پا نهاده بود یک جا اکسیر می کردند به قدرت آن نمی شد.

مست و شیدا سر به دنبال منشاء آن عطر گذارد.

تو گویی عصاره ی عشق بود که چنین بی قرارش کرده بود.پس باید می یافتش که از کجا بر می خیزد.

 

رفت و رفت و رفت ، اما بی حاصل.

آن عطر جادوئی همه جا منتشر بود.

تا هر کجا که می رفت، گویی در پیش رو بود. اگر خسته از جست و جو رو به سوی باز گشت می گذاشت باز هم همان بو در مقابلش بود.

رو به شمال مقابلش بود. رو به جنوب هم بود.

رو به شرق مقابلش بود. رو به غرب هم بود.

کارش به جنون کشیده بود اما این وسوسه رهایش نمی کرد.

بهار و بعدش تابستان هم گذشت و عجایب آنکه عطر زایل نمی شد و او غافل، از قشلاق تا به ییلاق باز به دنبال آن از این صخره تا به آن صخره و از این کوه به آن کوه می شتافت و همچنان شیدا و بی قرار بود که اول روز.

اما هیهات که مظهر آن را نمی یافت که نمی یافت.

همه ی صحراهای عالم را در نوردید و زیر سنگ سنگ قلل سر به فلک کشیده را بوئید اما باز هم چیزی نیافت.

سالیان دراز در این جستجو به سر شد تا که نوجوانی را به جوانی و جوانی را به پیری برد.

تا جایی که عمر رو به آخر می برد.

روزی در زمستانی سخت، پیر و خسته و ساق و شاخ در هم شکسته، روی برف های قله ای بلند، ناغافل طعمه ی شیر کوهی شد.

درست همان لحظه که دندان شیر شکمش را درید در آخرین نفس ها با اقیانوسی از حسرت و شگفتی سرانجام انچه را که عمر به خاطرش باخته بود جورید:

آن رایحه ی جادویی از مشک پنهان در ناف خودش بود و او غافل در طلبش عالم را در نوردیده و عمر را باخته بود. عاقبت ذلیل،پاکباخته و شکم دریده حقیقتی را یافته بود که دیگر به کارش نمی آمد.

 

پی نوشت :

چنین چرخید سیب سرنوشت و

   مرا اخراج کردی از بهشت و ...

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
mamad

نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی دیگران ابندوما ریگ ته جوی توییم

سعیده

گاهی اخراج شدن به خیلی چیزا می ارزه طعم عشق...مهربونی شاید باید سختی را چشید و بهشت نداشت تا قلب بعضی از انسانها را داشت[لبخند]

میثم

سلام ... امیدوارم که خوب باشی و سالم و مهربون ... وبلاگ زیبا ، ساده و پر محتوایی داری ...قلمتان سبز... تبریک ... باشد که باشیم دوست ...[گل] مَنِ بدرد نخور درد خور دنیا شدم ...