دیدم فقط به قدر عدم می زند دلم

چندی است عاشقانه قلم می زند دلم

از ماجرای چشم تو دم می زند دلم

نام تو از شبی که به رگهای من دوید

یک در میان برای خودم می زند دلم

این را که مردمان ضربان نام کرده اند

دست خوشی است بر سر غم می زند دلم

روزی هزار بار ورق های کهنه را

مشتاق و بیقرار به هم می زند دلم

هر جا به سبز خاطره های تو می رسد

انگار در بهشت قدم می زند دلم

یک شب به خنده گفت چرا داد می زنی

این قدر هی نگو که دلم می زند دلم

حرفش ادامه داشت که بی اختیار ، من

گفتم عزیز من چه کنم ، می زند دلم

آرام برد گوش مرا روی سینه اش

دیدم چنین که اوست چه کم می زند دلم

دیدم در این قمار دل او برنده است

دیدم فقط به قدر عدم می زند دلم

 

حسن دلبری

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
ماهان

سلام عزيزه هنرمند خوبي؟ خوش مي گذره؟ هستم در ركاب شما ولي يكم حال و احوالم خوب نيست براي همين نتونستم آپ كنم و بيام به دوستاي مهربونم سر بزنم. يه چندباري هم مطالبي نوشتم كه آخر كار با زدن كليد اشتباهي از بين مي رفت كه چون حالم خوب نبود ديگه بي خيالش مي شدم. راستي مهربون. مطلب نخل هاي نينوا رو من خيلي خوشم اومد.[گل]