دیدم که جانم می رود...

گاهــی تَمــــــامِــــــ قَـــــرارِ آدَمْــــ دَرْ بــــی قَــــراریَشْ بَرای یِکْ نَفَـــــــر جَمْـــع مـی شَوَدْ
آنْـــقَدرْ بــی قَرارَش مــی شَــــــوی
کِــه دِلَــــتْ می خواهَدْ یَکْ شَبْ هَمِــــه زِنْدِگیَتْ بِشَـــــوَدْ
نِگــــاهْ
وَ
نِگـــــــــاهْ
وَ
نِگـــــــــــــــاهْ
وَ آنْقَدر از تَـــــهِ دل نِگــــــاهَشْ کُنـــی کِه تَمـــــــامْـــــ بِشَـــــــوی
گاهـــی یِـــکْــــ نَفَـــــرْ هَمِــــه یِ زِنْدِگیَتْ مــــی شَوَدْ....

زندگیت که شد، همه دلخوشیت می شود. بعد همه دلخوشیت کیفش را می گیرد و می رود. می رود و شب ها خواب از چشم خیست می دزدد.

دلخوشی که برود هیچ آمدنی برای هیچ چیز در کار نیست.

هر چه می ماند بی تابی ست.

تقصیر چشمهاست که به دلواپسی عادت دارند. انتظار را به خواب ترجیح می دهند.

چشم باز می کنی می بینی بازیچه ی یک نیامدن شده ای.

....دیدم که جانم می رود.

/ 14 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فروغ خاموش

چشم ها بژانتظار را ترجیح میدهند!!! خیلی دوست داشتم اینجارو.قبولش دارم!! قشنگ بود عزیزم. من انتظار رو دوست دارم. بدون شیرینه

عادل

درود چرا این مدتها اینقده غمگینی>>>؟ هان؟

در رفتن جان ازبدن گویند هرنوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که چانم میرود.همیشه رفتن همیشگی نیست ولی باید بر زندگی نفرین کرد کهادم راراحت نمی گذارد بخدا توکل کنیم که مایه ارامش است خدایاببین وکمک کن.شماهم دعاکنید....شوکران

هادی

سلام وبلاگت که عالی هست ولی حرف ته دلت خیلی غم انگیزه ! اشک ادم در میاد . "" هیچ معبودی جز او نیست بر او توکل کردم و او صاحب عرش بزرگ است. "" از جملات وبلاگت تو وبلاگم استفاده کردم . اگه راضی نبودی بگو پاکشون میکنم. مرسی هادی

نغمه

سلام نگارش متنت زیبا بود ... ولی انشالله که توصیف حال کنونیت نباشه[خنثی] شاد و سلامت باشی دوستم. [گل][گل][گل]

نغمه

[خنثی][خنثی][خنثی]

رایحه ی یاس

سلام بر عسل بانوی خودم بی قراری از تو دور و آرامش قرین لحظه لحظه ی زندگی ات [گل]

فرزانه عنایتی

عسل بانوی من چقدر دلم برات تنگ شده دارم یکی یکی در خونه دوستای گلمو میزنم بهشون سر میزنم . عسل بانوی خوبم شادیت آرزومه

افسانه عمر

ای ساربان آهسته رو کرام جانم می‌رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود *** من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود *** محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود *** او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود *** با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود *** بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین کشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود *** صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود *** در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود *** ...........