مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

پیش نوشت:

داشتم زندگی ام را می کردم،

آمدی نجاتم دادی

مثل شعری در روزمرگی کلمه ها.

******************

اگر بعد از سه روز

روزه ی سکوت

از دلتنگی تمام وقت ها برگشتم

و یحیی نشدی

به قهوه ای افطار می کنم

که ته نشین فنجانش

تو باشی.

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت 1:

شهریور که به نیمه می رسد، می ترسم کمی.

هم اینکه رسیده ایم به وسطِ وسطِ سال و چه کارها که هنوز نیمه کاره مانده. هم اینکه یک نیمه مانده به پائیز.

فصل خطرناکی ست پاییز. من همین نرسیده به پاییز بود که عاشق شدم.

وقتِ خریدن لباس‌های پاییزی دقت کنید: لباس‌هایی بخرید با جیب‌های بزرگ به اندازه‌ی دو دست ... شاید همین پاییز عاشق شدید

پی نوشت 2:

همه ی حرف ها را نباید گفت. اگر پا می گذارد روی غرورش دوستت دارد حتما. بفهم آدمیزاد. بفهم. حرف هایی هست برای نگفتن.

 

پی نوشت 3:

خدایا می دانم تو در صدای گنجشکی هستی که هر صبح برایمان می خواند.

در دستان مردی هستی که نابینایی را از خیابان رد می کند.

در اتومبیل پسری هستی که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد.

و در جمله ی (عجب شانسی آوردم).

پس نگذار خودمان را در آغوش بگیریم. آشفتگی هایمان را شانه بزن.

حواست هست؟ صدای گریه هایمان از همان گلویی می آید که تو از رگش به ما نزدیکتری.

 

پی نوشت 4:

این شعر را با من بخوانید:

طاقت ندارم ، دیدنِ اینجوری ات را

یا بدتر از آن ، یک دقیقه دوری ات را

 

من خوب می دانم که کِی پژمرده هستی

من می شناسم خنده های زوری ات را

 

ماهی ... که گاهی ابرها هم دوست دارند

دورت بگیرند آن حریرِ توری ات را

 

موهای تو چنگ است ، امّا می نوازی

با اشکهایت ، مُژّه ی سنتوری ات را

 

چنگیز هم  شمشیر می انداخت وقتی

می دید این چشمان نیشابوری ات را

 

نورِ تو  یک سال است گرمم کرده ، ای عشق!...

نزدیکتر کن سالهای نوری ات را

 

کاش ای بهشت ، اسم مرا خط می زدی چون

اینجا نصیبم کرده دنیا حوری ات را

 

(رضا سیرجانی)

پی نوشت 5:

پر حرفی کردم اما ببینید حافظ دیشب به من چه گفت:

 

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

 مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

 کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد

 در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

 گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

 من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

 چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

******************

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

واندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنه کار برآرم آهی

کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم.

 

/ 7 نظر / 134 بازدید
شوکران

کوه چون سنگ بود تنهاشدیاچون تنهابود سنگ شدمن که نه سنگ بودم نه کوه پس چراتنهاشدم ای که درفصل خزان بینی مرا باپشت خم این زمستان مرامبین ماهم بهاری داشتیم.

محیا

سلام عسل بانو[گل] خیلی پست زیبا و تامل برانگیزی بود.. انشاالله این پاییز پیام آور مهر و عشق جاودان باشه برات[قلب] موفق باشی[چشمک]

سعیده

عسل داری منو دیونه میکنی اینقد زیبا نوشتی که بازم گریه کردم عاشق پی نوشت هات شدم...فکر کنم تأثیری عاشقیه این اشکایی که لحظه به لحظه میریزه[چشمک] [گل][گل][گل]

فروغ خاموش

[ابرو]پاییز عاشق شدی؟؟!!! جیب به اندازه دو دست چرا حالا؟![سوال] شعر اول خیلی توپ بود بازم.دختر تو معرکه ای!! ته نشین فنجانش تو باشی.... وااای!!! پاییز رو دوست دارم دیوانه وار!!خیلی زیاد![قلب][زبان]

سعیده

بابا اینقد قشنگ بنویسی و منم که دختر پاییز... چاره چیه...بی هوا میاد[نیشخند] دوست دارم[قلب]

زهرا

منم همیشه به وسط وسط سال فکر می کنم و به همه ی کارهایی که قرار بود انجام بدم و انجام ندادم [خنثی] و همه ش هم حسم اینه که نیمه ی دوم سال چقدر کوتاهه و زود می گذره !! اون شعر حافظ رو خیلی دوست دارم. کلا شعرهای حافظ رو دوست دارم [لبخند]

زهرا

پاییزو دوست دارم منو یاد شروع میندازه شروع طلایی!