خرابستان

یک لحظه چشمم را ببندم، خوب شد آقا

دیدی دوباره چشم من مرطوب شد آقا

 

بگذار برگردم به آن دریای طوفانی

دریایی که با موجش دلم مخروب شد آقا

 

بگذار یک تصویر تازه رو کنم حالا

تصویر آن دل در غزل مصلوب شد آقا

 

بگذار بنویسم کمی از قصه روزی

که واژه هایم در قفس مکتوب شد آقا

 

بنشین دمی تا حرفها آرام بنشینند

با حرفهایم قصه ات محبوب شد آقا

 

تا آمدی ای مهربان این دل فدایت شد

دیدی چه ساده این دلم مغلوب شد آقا؟

 

پی نوشت:

بی مقدمه اسم این غزل شد (خرابستان) به چند دلیل:

اول اینکه افتادم به مسیر خرابستانی که بمیرم

دوم اینکه هنوز غزل کامل نشده، باید برسونمش به خرابستان.

 

این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی ست

         من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

 

( عسل بانو)

/ 0 نظر / 4 بازدید