خدا دید ما دوستدار همیم....

نه...سرمایمان از زمستان نبود

بجز ما کسی زیر باران نبود

زمان روی یک سیب آغازشد

ولی سیب آغاز انسان نبود

خداخوردن سیب رامنع کرد

خدا آن زمان ها مسلمان نبود

خدا دید ما دوستدار همیم

که از خلقت خود پشیمان نبود

اگر لذت با تو بودن نداشت

چنین خوردن سیب آسان نبود

خدا راند ما راشبی از بهشت

بهشتی که اندوه درآن نبود

زمین ذره هایی پر از درد داشت

فقط آدم این گوشه مهمان نبود

خیابانی اول خدا آفرید

که جمعیت آن فراوان نبود

بجز ما که درآن قدم می زدیم

کسی عابرآن خیابان نبود

دل آدم آن وقت ها غصه داشت

ولی غصه اش قحطی نان نبود

وحالا به خاطر می آریم ما

زمانی که زنجیر وزندان نبود

زمانی که هنگام مجرم شدن

بجز سیب دردست انسان نبود

مرتضی کردی

پی نوشت:

 

می خواهم خودم را پایان قصه ای بگذارم که قهرمانش .......

چقدر راحت میشه به جای همه ی ناگفته ها سه نقطه گذاشت.

(عسل بانو)

 

/ 5 نظر / 3 بازدید
سید علیرضا رئیسی

سلام خدمت شما دوست عزیز از هاتف اصفهانی جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا در لب یار است آب زندگی در حیرتم خضر می‌رفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کند تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا ارادتمند سید علیرضا رئیسی

سید علیرضا رئیسی

حافظ گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات

پریسا

سلام به نظر من بهتره نا گفته هامون رو بگیم تا فاصله ا کمتر شه و خودمون سبک تر.

رایحه‌

سلام دوست من.چقدر از شعرهای زیبات عقب مونده بودم.همگی خیلی زیبا بودن.واقعاَ لذت بردم.موفق باشی دوست من[گل] اگر دردی نبود؛ لذت عافیتی هم نبود