تاریخ تو ایستاده است نمی گذرد...

پیش نوشت:

تو عطر کدام خوشبوترین گل جهانی 

که هر کجا که می نویسمت

شکوفه می دهی؟

(کامران رسول زاده)

*******************************

 

 

تقصیر تو نیست کسی تو را نمی بیند.زیباییت را درک نمی کند.هیچ کس گوشه ی دفترش نمی نویسد که: صلاه ظهر ،سه تا غزال،-سبک بال- از پس مجنون ها پیدا شدند.لطیف و سرشار چون ابر.خندان.کنار چشمه لبی –تنی- به آب زدند و با نگاهی از پیچ گدار رمیدند اصلن انگار نیامده اند الا اینکه دلم رفت..

تقصیر تو نیست این روزها کسی به ماه نگاه نمی کند.توی آیینه پی چی می گردی؟درختها که چه کسی می گوید جاری نیستند وقتی از کنارشان می گذری عطر بازدمت را،خنده ات را،نفس می کشند.هوایی تاره می کنند.تو!تو هوا را تازه می کنی.فصل را می چرخانی.اردی بهشت می کنی.کشف تو کار رهگذران این جا نیست .

زیبا! تو! بی خیال و ساده بنشین در سایه سار مجنونی و لی لایی ت را بکن.

عزیزم!این مردم مکث نمی کنند.نمک گیر تو نمی شوند.همان طور که عظمت یک سمفونی ناب را درک نمی کنند.لذت یک نقاشی خوب را نمی برند .رنگ شراب کهنه را نمی شناسند. ارزش یک بازی شاهکار را ،یک دوستی عمیق را،یک ذهن قشنگ را،یک لبخند ملیح را،یک خرامیدن آهوانه را،و دلبرانه سبک بودن را،با احساس بودن را،قدم زدن روی برگهای پاییز را،خوش حرف زدن را،نمی دانند.

ببین! تو هم از جنس این حرف هایی و امروزها از سکه افتاده .بگذار بروند با شتاب به سمت دقیانوسشان .تو اصل باش.اصیل باش.اثیر باش.محبوب من.جای تو معلوم و خوبیت ذاتی ست .عصر تو نرسیده است.عصر تو گذشته است.تاریخ تو نرسیده است.تاریخ تو ایستاده است.نمی گذرد.جغرافیای تو دلکش است.توی نقشه نیست.نمی شود نقشه ئ تو را کشید.خوب من!مال من باش و بار معشوقی را تن ها.در این زمانه.بردار!. چه بهتر که قیمت نداری.بی قیمتی.این طور نمی ماند.همین!

 

( بر گرفته از وبلاگ آقا طیب)

 

**********************

 

پی نوشت:

چیزی برای گفتن نگذاشت این متن آقا طیب.

هیییییییییییسسسسسسسسس.

آرام

فقط دوباره با هم بخوانیم.

/ 5 نظر / 13 بازدید
سعیده

خیلی زیبا بود عسلکم سلیقه ات رو خیلی دوس دارم[گل]

سعیده

من خفه میشم اگه حرف نزنم[نیشخند] ای بابا،یکی بیاد یه چیزی بنویسه[کلافه] من اینجا تنها موندم[دلشکسته]

رویا

عالی بود به منم سری بزن[قلب]

شوکران

امروز دیدمت زیباترازهمیشه شاید این زیبائی اعجاب انگیز غمی بود که باخود حمل میکردی چشمانت حتی بین مردم ودوست ودشمن اماده باریدن بود وگفتی اخرش باریدی باان پالتوزیباکه اخریک فیلم درام روتداعی میکرد انجاکه زن فیلم معشوقه اش رادفن کرد وازمزارش بازمیگردد. چقرزیبابودی هرگزتاپایان عمرفراموش نتوان کرد.