هنوز کودکم

شبیه بادهای بیقرار می نویسمت

و در تمام فصل ها بهار می نویسمت

ببین چقدر ساده ام ستاره می کشم تو را

به لهجه ی محلی سه تار می نویسمت

به رنگ حرفهای آشنای توست قلب من

بیا، بخوان، بمان، بگو، ببار، می نویسمت

تو سالهاست بین شعرهای من قدم زنان

ولی نه!  خسته می شوی، سوار می نویسمت

کنار آن درخت کهنه ی حیاط مدرسه

هنوز کودکم و یادگار می نویسمت

و راستی ببخش دست من نبود خوب اگر

دو بار خط زدم ترا...هزار بار می نویسمت

نه اشتباه میکنم شما که بچه نیستی

که من چنین صریح و خنده دار می نویسمت

و قول می دهم کمی بزرگتر شوم و بعد

به سبک مردمان روزگار می نویسمت

 

( نغمه مستشار نظامی)

 

 پی نوشت 1:

 

 از درس انشا متنفر بودم همیشه. با اون موضوع های مسخره (تابستان خود را چگونه گذراندید؟) یا ( علم بهتر است یا ثروت؟).

همیشه بابا می گفت و من می نوشتم. هیچ وقت هم نمره ام از 16 بیشتر نمی شد.

یک روز بابا نبود. اتفاقا موضوع انشا هم (مادر ) بود. دفتر به دست رفتم سراغ مامان. مامان گفت نمی تونه انشا بگه . ولی برام کلی حرف زد از مادر بودن. گفت نوشتن از مادر سخت نیست. از خودش گفت و بزرگ شدن من. بعد گفت برو خودت بشین بنویس و آخرش هم این شعر رو بنویس:

 

دستم بگرفت و پا به پا برد    

  تا شیوه راه رفتن آموخت

 

اون روز مامان این شعر رو کامل خوند برام. من الان فقط همین بیت رو یادمه.

انشا رو خودم نوشتم بالاخره. رفتم و خواندم. نمره اون انشا 19 شد.

شاید از همون روز بود که با شعر آشنا شدم. شاید از همون روز بود که اول همه حرفهام با شعر شروع شد. شاید از همون روز همه حرفهام با شعر تموم شد. شاید از همان روز عاشق شدم. شاید از همون روز شاعر شدم.

همیشه همین جور درس میده به ما مامانم. ساده ولی عمیق.

اینا رو نوشتم که بگم فردا صبح زود مامان میره مشهد. از همین حالا خونه تاریک شده. همه چراغ ها رو هم روشن کردیم فایده نداره. خونه بدون مامان هدفمند نیست. یارانه هم نداره.

بچه ها برام  دعا کنید .نکنه  مادرم رو مثل هاچ زنبور عسل گم کنم؟!                                         

 

دلم گرفته از همین حالا. هوای گریه دارم.

 

 پی نوشت 2:

 ببخشید خیلی غمگین نوشتم، این عکس رو با هم ببینیم بخندیم.

سیر تحول مردان طی صد سال:

 

پی نوشت 3:

هفته گذشته نتایج کنکور اعلام شد. ما هم کنکوری داشتیم. نوه عموم.

دختره به خاطر استرس مونده بود خونه و برادر کوچیکش رو همراه پدرش فرستاده بود کافی نت برای کسب نتیجه. کافی نت تعطیل بوده و از آنجایی که بنده ژان والژان بچه های فامیل هستم تماس گرفتن با من که نتیجه رو براشون ببینم.

حالا این پسر کوچولو قراره کد رهگیری رو برام بخونه . بماند که من همه M ها رو N شنیدم و همه B ها رو D. می خواست بگه Y گفت همون V که دسته دارهخنثی

یادش بخیر اون روزها که باید منتظر روزنامه می شدیم و پهن می شدیم توی خیابون تا اسممون رو پیدا کنیم. بماند حالا که جان به لب می شدیم تا با یک روز تاخیر از تهران برسند روزنامه ها و چه خوش به حالش بود هر کی فامیل داشت تهران و زودتر نتیجه را می فهمید.

/ 9 نظر / 77 بازدید
فروغ خاموش

خدا نکنه مامانت گم شه! هر وقت باهاش تماس گرفتی بگو برای منم دعا کنه مامانت پی نوشت 3 رو خیلی دوست داشتم.دسته داره!!!!!!

رایحه‌ی یاس

و در تمام فصل ها بهار می نویسمت... سلام! آخ گفنتی...! هم از دوری مامان که خیلی خیلی بده! و هم از پهن شدن توی خیابون برای پیدا کردن اسممون از توی روزنامه! نوشته هات خیلی به دلم میشینه عسل بانو! اصلاَ یه حال و هوای دیگه بهم میده! امیدوارم مادر نازنینت به سلامتی برن و برگردن با یه کوله بار پر از دعاهای مستجاب شده! شما روهم با کلی سوغاتی رنگارنگ خوش حال کنن! گرچه می دونم خیلی دیر میگذره![لبخند][گل]

شوکران

پس من کو. شوخی کردم.اینجوری که ازنبودن مادرت فقط برای چند روز بی تابی میکنی فرداکه نیستی چه میکنی .دل ادمهای بی مادرو تنگ کردی.هستنندکسانیکه درحسرت یک لحظه سالها اشک میریزن.عمر مادرت دراز .بانو خودت مادرمعنوی یک وبلاگ به وسعت یک سرزمینی.

زهرا

وای من. گفتی انشا و دلم کباب شد. بسکه منم بدم میومد از زنگ انشا [سبز] نگران نباش. مامان ها که گم نمی شن!! معمولا ما بچه هاییم که گم می شیم [نیشخند] تجربه ی پخش شدن کف زمین با روزنامه رو ندارم. چون ما هم اینترنتی بودیم [لبخند]

عارفه

اون سال 1371 بد جور چشمم و گرفته!!!!![نیشخند] بهترین نمره ای که من از درس مسگرفتم همین انشا بود همیشه 20 بود(اخه خودم نمنوشتم)

سعیده

عزیزم[لبخند] من همیشه انشا بیست میشدم...[مغرور] یادش به خیر روزنامه حالش بیشتر بود...زمانی که کنکور قبول شدم اسم تمام همکلاسی هام رو از رو کد رشته دراوردم...یکی نبود بگه حالا چه عجله ای هست...میری می بینی[خنده][خنده]

hmaz

میخواستم سیر تکاملی خانما رو بذارم پشیمون شدم[چشمک] حالا چند شده رتبش؟[رویا] ما یه دونه 37 منطقه 1 داشتیم[گاوچران]

hmaz

گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهن گرفتن آموخت شبها بر گاهـــــواره من، بیــــدار نشست و خفتن آموخت دستم بگــرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت یک حـــرف و دو حـــرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آمــــوخت لبخند نهاد بــر لب من، بــر غنچه گــل شکفتن آموخت پس هستی من ز هستی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست شد مکتب عمر و زندگی طی، مائیم کنون به ثلث آخر بگذشت زمــــان و ما ندیدیم، یک روز ز روز پیش خوشتـــر آنگاه که بود در دبستان، روز خوش و روزگــار دیگر می گفت معلمم که بنویس، گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهن گرفتن آموخت گویند که می نمود هر شب، تا وقت سحر نظاره من می خواست که شـــوکت و بزرگــی، پیدا شــود از ستاره من میکرد به وقت بیقــراری، با بوسه گــرم چاره من تا خواب به دیده ام نشیند، شبها بر گاهواره من، بیدار نشست و خفتن آموخت او داشت نهان به سینه خود، تنها به جهان دلی که آزرد خود راحت خویشتن فـــــدا کرد، در راحت من بســــی جفا برد یک شب به نوازشم در آغوش، تا شهر غریب قصه ها برد یک روز به راه زندگانی، دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت در خلوت شام تیره من، او بود و فـــروغ آشیانم میداد

hmaz

میداد ز شیـــر و شیره جان، قــــوت من و قـــوت روانـــم میریخت سرشک غم ز دیده، چون آب بر آتش روانم تا باز کنم حکایت دل ، یک حرف و دو حرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آموخت در پهنه آسمان هستی، او بود یگانه کوکب من لالایــــی و شـــور و نغمه هایش، بودند حکایت شب مــن آغوش محبتش بنا کرد، در عالم عشق مکتب من با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من، بر غنچه گل شکفتن آموخت این عکس ظــــریف روی دیوار، تصویـــر شباب و مستی اوست وان چوب قشنگ گاهواره، امـروز عصای دستی اوست از خویش به دیگــــران رسیدن، کاری زخدا پرستـــی اوست شد پیـــــر و مــــــرا نمود بـــــرنا پس هستــی من ز هستــی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست ( ایــــرج میـــــرزا )